سینی که سر نداشت

امروز نشستم و از سرتاپا، آقای سین را رنگ زدم. آقای سین، مربای هویج خورده بود با کمی کره گوسفندی گرانقیمت- که الهی کوفتش بشود، و نان تافتون دو آتشه و ته مانده چای آویشن فلاسکم را. آقای سین، پایش را از گلیمش هم درازتر کرده بود و گیر داده بود به چکه ی آب باران از پشت بام و بیل برداشته بود و با کمی قیر داغ شده، خیر سرش می خواست ترکهای پشت بام خانه ام را، آب بندی کند. رفته بود آن بالا که آسمان، غیرتی شد و با یک صاعقه ی نچسب، محکم زد توی گوشش. آقای سین عصبانی شد و بیلش را دو دستی به صورت آسمان کوبید و فریاد زد؛ توی لعنتی هم که   فقط یک گنده ی کثافتی! 

آنوقت بود که تکه های تگرگ، هرکدام اندازه ی یک مشت،بارید روی سر و صورتش و حسابی غر و دبه شد!

سرش ترک برداشت و از همه بدتر؛ پیشاب راهش هم نشتی داد! نشان به همان نشان که آسمان، قهقهه ای گنگ سرداد و برق چشمکی حواله پنجره ام کرد که به کنجکاوی از پشت چرخ خیاطی ام بلند شدم و رفتم و سرک کشیدم بیرون و سین را دیدم که محکم بر روی دوپای خیس ایستاده بود و سر نداشت!

خب همه چیز تقصیر خودش بود این را خوب می دانستم! ایستادم روی سقف آسمان، همانجا که آسمان روی پشت بام خانه من ایستاده بود و همچنان که باد، دو دستی و عاشقانه و با ولع، چنگ در  موهایم داشت، موهای نامرءی اش را نوازش کردم، صورتش را بوسیدم؛ یک ماچ گنده و خواستم که آرام باشد! آنوقت فرصتم داد که بروم سراغ سین. سینی که دیگر سر نداشت و من به ناچار مجبور شدم تگرگها را بهم بچسبانم و از تگرگها و از دم یک هویج و دو تکه سنگ، برایش سر بسازم.

شاید ازین به بعد، مجبور بشوم نامش را بگذارم آقای تین! چون این سینی که من امروز میبینم، دیگر هیچ شباهتی به سین گذشته ندارد. نه اینکه بدتر باشد نه! به گمانم خیلی هم بهتر است و لااقل آن گاوبازیهای آقای سین، راسته ی کارش نیست. و حتی اگر خیلی سرد و یخ و منجمد و کودن و بی همه چیز هم باشد، دلیل منطقی اش را خودم می فهمم و می دانم که این از ذات سرد تگرگ است نه از سر خودبینی و خود پرستی و بی احساسی و بی شعوری و لا مذهبی سین!

بعد تصمیم گرفتم با آقای تین ازدواج کنم! نقاشها چطور با سوژه هایشان ازدواج می کنند؟! ها! سوال خوبیست! اینطور که قلم موی رنگ را بر می دارند، ... یک کفش چرمی شیک می کشند در پاهای سوژه شان، بعد یک پیراهن سفید بلند، تنش می کنند، همین دیگر ! کت و شلوار نمی خواهد! اما برای اینکه این  پیراهن بلند خیالی، شباهتی با لباس عربها نداشته باشد، یک مندیل افغانی یا  یک کلاه مکزیکی  هم می گذارند سرش. بعد، این تیپ و قیافه نچسب را می گذارند زیر آفتاب، تا روز قیامت رنگ تنش خشک بشود یا نشود. اگر خشک شد، که فبها! اگر خشک هم نشد باز هم فبها! به هرحال با این تصویر کج و معوج و پر از شیله پیله ی درب و داغان، اگر شبیه گاو نفهمی مثل سین باشدکه  هرگز تاروز قیامت، با او ازدواج نمی کنند و فقط حرفش را می زنند که مثلا؛ این فقط یک دست گرمی خیره کننده است!

گمانم فقط یک گاو خنگ می تواند نفهمد من چه می گویم! نه آقای تین؟!

 به هر حال من این موجود دوپا را همین امروز عصر، به همین کیفیتی،که گفتم، از ترکیب و انحلال آقای سین و تگرگ و مربای هویج و سنگ و رنگ خلق کردم! به گمانم، یک مرد خردادی دیگر؛ شبیه پدرم!

با این مجوز که آدمها می توانند در خیالشان آدمهای دیگر را خلق کنند... می توانند آنها را تغییر دهند ...می توانند با آنها زندگی کنند...اما هرگز نمی توانند یک خیال به وجود آمده را ، به هیچ قیمتی بر نسخه ی واقعی آن منطبق و یا  به دنیای عدم بازگردانند! هر خیال، موجودیتی منحصر به فرد دارد که به هیچ عنوان مرتبط با الگوی واقعی خود که آن رویا از آن گرفته شده است، نیست. آقای تین، در دنیای واقعی وجود خارجی ندارد اما در دنیای داستانهای من؛ شکل تکامل یافته تری از آقای سین است. به گمانم، داروینیسم، در دنیای خیالی داستانکهایم،  رشد سریع تری دارد! من خیلی سریع توانستم به گاو بودن سین عادت کنم! آقای سین، خیلی سریع توانست دست از گاو بودن خود بردارد! و دانش تکامل، تصمیم گرفت که گونه ی تکامل یافته تری از مرد ذهنی داستانهایم را خلق کند! با دستکاری ژنتیکی آقای سین و داغان کردن کله اش! اقای تین در برابر خورشید ایستاد و کم کم عرق از پیشانی اش به زمین ریخت. دستمال گلدوزی شده ام هم  که عاشقانه تقدیمش کرده بودم به حالش افاقه نکرد...هویج و سنگهای بینی و چشمهاش روی دامنم افتاد و همه چیز در همان جایی که آغاز شده بود، تمام شد!

آنوقت ، سینی که سر نداشت، بیلش را دوباره برداشت، و رو به  من و آسمان ایستاد و گفت:

"عجب حماقتی!"

گمانم به هیچ عنوان منظورش را نفهمیدم!...آخ!

 

 

ویرایش نشده.

/ 0 نظر / 7 بازدید