ضد آقای هیچ

فقط کافیست که عاشق باشی. آنوقت همیشه این تو هستی که زندگی را می چرخانی و می گردانی نه دست طبیعت تو را. آنوقت تنها با اراده توست که زمین و خورشید و ستاره ها می گردند و همین که تو نخواهی، همینکه تو نباشی، چرخ فلک از کار خودش می ایستد. زمین و زمان در انجمادی سرد فرو می رود و تاریخ در انتظار گامهای تو یخ می زند. پس خودت را از همه چیز دنیا محروم کن! از خواب و خوراک اگر می توانی بپرهیز؛ اما از عشق نه!

شاید تنها گناه چهار ساله ی من این بود که می خواستم کتابی در درمان عشق بنویسم. که خیال می کردم عشق یک بیماری زشت و ناگوارست...چیزی شبیه افسردگی یا مالیخولیا. شاید به خاطر همین بود که مجبور شدم احساسهایی را تجربه کنم استخوان خرد کن...کمرشکن! ندانسته در برابر سرشت و طبیعتی  ایستاده بودم که خیال بقا داشت...امید سرخوشی داشت. من حق این سرخوشی را با منطق هزلی که می گفت عشق آدمیان را بدبخت می کند و از خواب و خوراک می اندازد، از خیلی ها گرفتم . خیلی ها را به خاطر داشتن چنین حسی گاه با ملایمت و دلسوزی گاه با خشونت،   سرزنش کردم و به قول خودم می خواستم به زندگی برگردانمشان . می خواستم کاری کنم که عاشقی از یادشان برود و دوباره بتوانند به زندگی بی دغدغه خود بازگردند. با فراموشی و نفرت از عشق، به آنها کمک می کردم تا خودشان باشند ..اما چقدر توانستم: نمی دانم. گمانم طبیعت انتقام همینها را از من گرفت. طبیعت نخواست بپذیرد کسی بر خلاف قوانین منطق خرد کنش، بر خلاف سرشت وحشی و بی حد و مرزش، عمل کند. طبیعت می خواست این الهه ای را که می خواهد در برابرش بایستد و بر روی تدبیر عشق خط بطلان بکشد، به فروتنی و خشوع وادارد و چنین کرد. حالا تمام سرسختی هایم، تمام سرزنشهایم، تمام نوشته ها یم در رد و درمان عشق، بعد اینهمه وقت گذاشتن و کتاب خواندن و جمع کردن منابع، بعد از چهار سال،در نظرم فقط مشتی خزعبلات می آیند که ارزش انتشار ندارند. حالا حتی اگر با تمام وجود به این نتیجه رسیده باشم که کسی را می توانم از بیماری خیالی  عشق درمان کنم، این کار را نمی کنم. بلکه من هم مانند آقای هیچ می گویم اگر این بیماری، اگر این بدبختی، می تواند باعث شادمانی او بشود، بگذار بدبخت و بیمار بماند و دیگر حتی خودم هم ازین اصل مستثنی نیستم. چرا که تقریبا شبیه قهرمان  همان داستان فیلم HITCH، قبل ازین، سالها بود که من هم نقش مشاوری دلسوز را برای دوستانم و خیلی های دیگر که هیچ نمی شناختم، بازی می کردم. این نقش، شغل و پیشه ام نبود بلکه یک یاری رسانی بی مزد و منت بود برای کسانی که گمان می کردم جایی دلشان گیر افتاده است و توان آزاد سازی خود را ندارند و از خواب و خوراک افتاده اند. من بر خلاف آقای هیچ، دیگران را از دامهای عشقی فراری می دادم و به آنها یاد می دادم که چطور از مخمصه های ذهنی و عاطفی خود بگریزند و دوباره زندگی عادی و مسئولیتهای شغلی خود را بی هیچ دغدغه ای بپذیرند. این سرگرمی، هیچ هزینه ای برای من و یا این افراد دیگر  در بر نداشت و تنها یک کمک انسانی در اوقات فراغتم بود که می توانست به توانایی های فردی آنها در کنترل احساسات و هیجاناتشان بیفزاید و به دانسته ها و تجربیات انسان شناسانه من هم کمک کند. پس هردو از لحاظ معنوی، ازین وقت گذرانی ها سود می جستیم و ارتباطاتمان البته همیشه در پرده ای از راز باقی می ماند و ازینرو بسیار معتمد افرادی بودم که چنین مشکلاتی داشتند و به دنبال گوشی رایگان و امین برای درد دل کردن و نجات از گره های ذهنی و عاطفی خویش می گشتند. اینکه فیلم آقای هیچ تا این  میزان به دلم نشست، به این دلیل بود که من دقیقا در هابیتها و سرگرمی هایم، نقش  نسخه ی   معکوس این فرد را بازی می کردم و همیشه گمان می کردم کاری نیک انجام داده ام! ولی حالا، به این نتیجه رسیده ام که تنها کار مفیدی که یک انسان در حق دیگران می تواند انجام بدهد اینست که بگذارد طبیعت، راه خودش را برود...کار خودش را بکند...و  البته بازهم هرطور کمکی که از دستش بر می آید برای دیگران انجام دهد الا از بین بردن احساس خوب آنها، در مورد کسی یا همان عشق. حتی اگر به تعبیر ابن سینا و فروید، و خیلی از پزشکان دیگر، عشق تنها یک بیماری استخوان خرد کن و عبث  باشد. اما چنین نیست.اما چنین نیست.

/ 0 نظر / 8 بازدید