هیچ ابدی

نمی دانم؛ شاید چهل سال دیگر، شاید هم کمتر ازین، از من چیزی جز غبار نمی ماند! همین غبارهای ریز و کدری که آدمها، با اطمینان از روی لباسشان پاک می کنند و برای زدودنش از روی پاپوششان، کفشهایشان را واکس می زنند!

در مواجهه با تمام  رنجهای بشری، بدخواهی ها، کدورتها و زخمهایی که از آدمهای دیگر بر پیکرم می نشیند، رنج تنهایی ها که مانند خنجری جانم را نشانه می رود و  تا  بن استخوام را به درد وا می دارد، تنها این حقیقتست که التیامم می دهد؛ این حقیقت که به زودی غبار می شوم. به زودی شبیه  همین ذرات مه سرگردانی می شوم که در فضای اطرافم معلقست ...که به راستی  همه چیز خیلی زود می گذرد و به  از تمام این دغدغه ها برایم دیگر هیچ چیز به غیر از همین "هیچ ابدی" نمی ماند.

 نمی دانم آن دیگرانی که  با زرنگی و یا بدخواهی و سوء قصد، نان از دهان یکدیگر می دزدند، که تمام هم و غمشان تخریب یکدیگر و از پلکان  اجساد یکدیگر بالارفتن؛ به امید کسب  ریزه ای مال و مقام و  نشان و افتخار موقت است؛ چطور می توانند این حقیقت حتمی را درباره این هستی گذرا، فراموش کنند که حداکثر سی چهل  خرداد دیگر ازین ماه خرداد را تجربه می کنند و شاید کمتر از آن را...که حداکثر  سی چهل سال دیگر، فقط چهل نوروز  و فروردین و اردیبهشت دیگر، چهل پاییز و مهر و آبان و آذر دیگر و چهل زمستان و دی و بهمن و اسفند دیگر و چهل بهار و تابستان دیگر از عمرشان باقیست...و بعد از آن، باید خاک بشوند و با ذرات گیاه، برویند...باید برف بشوند و با ذرات خاک، در آمیزند...باید ابر بشوند و با دستان باد برقصند...باید غبار بشوند و بر لباس و پاپوش آدمهای دیگر بنشینند تا دیگران آنان را، از روی لباسها و کفشهایشان با نفرت بتکانند!

 

ویرایش نشده

/ 1 نظر / 2 بازدید
سارا

اين واقعيت را همه مي دانند اما دركي از ان ندلرند زيبا نوشتي واقعيتي كه از درك مردمان نابينا بنهان است