حتی تو

باید جایی وجود داشته باشد که موقع خستگی آنجا بروم، در خلوت سکر آورش آبتنی کنم، لیوانی چای داغ با دلارامی بنوشم، و بعد، راه خودم را بگیرم و به راه خود بروم...پالیز آغوش تو باید باشد تا فصل تابستانم را پایش سر کنم، در  جویهای منبسط هشیاری اش، پا تر کنم، و بعد از چند جرعه آب زدن بر جگر تافته و چند کف آب ریختن بر سر و سینه گشاده، کمی خنک بشوم و به راه خود برگردم...نگذار این پالیز، خالی از خیال و خاطره باشد...پشت کپرها خودت را به اسارت هیچ ، در نیاور...تو چطور می توانی بساط پالیزت را جمع کنی و به سرزمین دیگر بگریزی؟! خس خس سرفه ی عابرانه ام چرت عصرگاهی ات را پریشان می کند اما در عوض، تو زمان و زمین را داری و عابران، از هر قماشی که می آیند و می روند، گیرم لبی هم به میوه های پالیزت تر کنند، اما گوشه ای از نبودنت روح آنان را خواهد آزرد...تابستان، از شرم نبودنت عرق خواهد کرد و زمین خاطرات سرسبزی اش را در گوشه ای نادیدنی از خودش، از خاطر خواهد برد..درحالیکه اگر عابران نباشند، اگر من نباشم، زمین و زمان را درکی از فرق بودن یا نبودن مانیست...ما، زندگی نکرده در ذهن همه کس مرده ایم! حتی تو.

 

ویرایش نشده

/ 1 نظر / 14 بازدید
مه سو

خیلی متن قشنگی بود...لذت بردم از خواندنش....