زانوها

بعضی وقتها زانوانم درد می کنند، تیر می کشند، ضعف می روند، و من نمی دانم باید با این درد زانوها چه کنم! بچه که بودم، با قد کوتاهم روبروی مادرم می ایستادم و دستهایم را دور پهلوهایش حلقه می کردم و روی پنجه پاهایم می ایستادم و می گفتم؛ "مامان! زانوام خیلی درد می کنن“! و مادرم، اگر حوصله  اش به جا بود، دستی به سرم می کشید و می گفت:”عیب نداره داری بزرگ میشی دخترم!“و لبخند می زد.

حالا، هنوزهم این درد دیرپای زانو، التیام نیافته است و من صدای مادرم در ذهنم می پیچد که "داری بزرگ میشی دخترم!“ ... واقعا نمی دانم تا چند سالگی قرارست بزرگ بشوم و همچنان این درد ها را تحمل بکنم! دردهایی که در هر جای بدنمان شکل می گرفت، مادرم آن را نشانه بزرگ شدن و بلوغ می پنداشت.چند ماه پیش هم به خاطر همین درد و ضعف زانوها ، دست از دل آسمان و پرواز کشیده بودم...باد مست در چتر می پیچید و پاراگلایدر آبی سفیدم را به سمت آسمان بلند می کرد..من اوج می گرفتم و فرو می آمدم اما وقت نشستن برزمین، زانوانم طاقت ایستادن نداشت.

مدام خیال می کنم که چیزهایی از زانوانم دارد کسر می رود...چیزی دارد شیره جان زانوانم را می کشد...و من مردد می مانم که این اثری از رشد است یا به قول مادرم حاصل قامت بلندم که مانند هر بلند قامت دیگر، باید کمابیش دردهای استخوانش را هم تحمل بکند! به هر حال، کمتر از یک ساعت می برد تا پس از آرمیدن در بستر و گرم نگه داشتن زانوها، دردشان متوقف شود...و من دوباره راه بیفتم و سکنات رندانگی ام را، رقص آرام زندگی و زنانگی ام را، از نو آغاز کنم و یادم برود که زانوانم، زانوانم، از کودکی تا همین حالا، در وقتهای ناموقعی که نمی دانم چرا، به یکباره ضعف می کند و درد می کشند...این دردهای مرموز و موقت، گمانم از همان سلسله دردهای ناخوشایندیست که یک زن ، به خاطر جنس نازک زنانه اش، در تراژدی زندگانی اش، می بایستی تحمل بکند؛ اما هیچوقت به حساب نمی آید و هیچ پاداشی در ازای تحمل آن ما را نیست! و حتی رو و جسارت بیان آنرا به دیگران نداریم اما محکوم به تحمل مداوم آنیم.

 

ویرایش نشده

/ 1 نظر / 2 بازدید
عنایت

سلام دوست من --------------------------- غم دنیا مخور دنیا سراب است به باطن خشک و ظاهر مثل آب است . ======= دلت بی غم