بالون هلیوم

هر روز صبح که از خواب بر می خیزم انگار پایم روی زمین نیست. طوری معلق مابین زمین و آسمان هستم که گمان می کنم هر لحظه بیم فرو افتادنم می رود...دلم می خواهد دستاویزی داشته باشم به چیزی به کسی، بهانه ای...به یکی که مرا بتواند در سطح همین دنیای  شناور نگه بدارد و نگذارد مانند یک بادکنک هلیومی، راهم را بگیرم و به ناکجا آبادی بروم که نمی دانم کجاست و تا آخر دنیا معلق بمانم...یک دلیل زمینی می خواهم! یک لنگر و سکان زمینی که بتوانم همچنان پاهایم را روی خاکی حس کنم و آنقدر بالا نروم که فشار هوا تمام سلولهای بدنم را از هم متلاشی کند! مگر سرنوشت بقیه ی بادبادکهای هلیومی چه می شود؟! همین است که عین من می روند بالا، آنقدر می روند بالا که به سطح نامرئی نور و هوا می خورند و در جایی از همان آسمان  می ترکند و از هم متلاشی می شوند...به صراحت بگویم تمام  دلایل زیستنم را، تمام لنگرها و سکانهایم را از دست داده ام! آدمی که تب عشق از سرش افتاده باشد، اینچنین می شود! خودسر می شود! بی انگیزه و بی ریشه می شود! گویی عشق، تنها خیال مبهم اما دلیل محکمیست که می تواند آدم را به زمین و زمان بچسباند! عشق که نباشد آدم سر به هوا می شود و آنقدر سرش به هوا می رود که مانند یک بالن، تمام تنش را با خود به سمت هوا می کشاند! حالا می بینی سر من در هوای تو  سرگردان مانده است و تنم در اضطراب کنده شدن از زمین، بی آنکه چشم و هوشی برایش مانده باشد در جستجوی دو دست زمینیست که مگر با ذره ای عشق بتواند او را بر روی زمین نگه بدارد و نگذارد این بالن، این بالن هلیومی، او را با خود به ناکجا آباد  دور ببرد! گویی سرم بر باد رفته است و همه چیز هم تقصیر دستهای توست که تکیه ی امیدش را از من دریغ کرد! من به جنگ عشق آمده بودم و اسیرش شدم و زنجیرش را گشوم و در خیالش پر پر زدم و عاقبتم این شد که می بینی! شده ام یک زن سر به هوا که دست و پاهایش روی زمین خدا سرگردانند و هر کجا سر می گرداند سایه و عکس تو را می بیند؛ مانند الاغی که سایه ی علف را در  آب!  خسته شده ام از بس که نشخوار کرده ام خیال تو را در ذهنم! کمی مرخصی روزانه می خواهم از مشغله ی زیستن؛ که بتوانم در خاک آرامشی ریشه کنم! دلم می خواهد سرم را بزنم به دیوار...سر از دست رفته ام را بترکانم اما بتوانم در عوض، روی دوپای خودم بایستم! فقط روی دوتاپاهای خودم!

پ.ن: خیلی وقتها دیگر کسی نیست که حال آدم را بپرسد و آدم  به خودش شک می کند که دیگر آیا زنده است یا مرده؟!

پ.ن2: در همین عوالم هراس و اعتراض از تنهایی هایم بودم که دیدم کنار صندلی ام بچه مارمولکی ایستاده است. با نوک پایم هرچه تکانش می دهم نمی رود! هه! همه را برق می گیرد و مارا چراغ موشی! ببین خدا همدم مرده ها را برایم فرستاده تا تنها نباشم! با همان صفت همیشگی اش که هیچ مور و ملخی از من نمی ترسد! آیا این خود گواه دیگری بر مرده بودن یا داخل آدم نبودنم نیست؟! انگار خدا هم شوخی اش گرفته با من!

 

ویرایش نشده

/ 1 نظر / 8 بازدید
محب ولایت

بسـ‗_‗م الله الرحمـ‗_‗ن الرحیـ‗_‗م الحـ‗_‗مد لله رب العـ‗_‗المین اللًّهُـ‗_‗ـمَ صَّـ‗_‗ـلِ عَـ‗_‗ـلَى مُحَمَّـ‗‗ـدٍ وَ آلِ مُحَمَّـ‗_‗ـَد و عَجِّـ‗_‗ـلّ فَّرَجَهُـ‗_‗ـم سـ‗_‗لام علـ‗_‗یکم __████__████_███ __███____████__███ __███_███___██__██ __███__███████___███ ___███_████████_████ ███_██_███████__████ _███_____████__████ __██████_____█████ ___███████__█████ ______████ _██ ______________██ _______________█ _████_________█ __█████_______█ ___████________█ ____█████______█ _________█______█ _____███_█_█__█ ____█████__█_█ ___██████___█_____█████ ____████____█___███_█████ _____██____█__██____██████ ______█___█_██_______████ _________███__________██ _________██____________█ _________█ ________█ ________█ امام صادق علیه السلام فرمودند: لایتـم المعروف الا بثلاث خصـال: تعجیله و تقلیل كثیره و ترك الامتنان به. احسان و نیكى كامل نباشد،مگر با سه خصلت: شتاب در آن، كم شمردن بسیار آن و منت ننهادن بر آن. تحف العقول، صفحه 323