باتو

نمی دانم  احساسات آدمها چقدر حقیقت دارند! احساس دوست داشتنها و یا نفرتهایشان . اینکه دقیقا چرا زمان که می گذرد، عشقها، رنگ و جلای تازه ی خود را از دست می دهد و به مرور می بینی که دلت نسبت به آنانی که دوستشان داری سرد و بی تفاوت می شود. از خودتاین سوال همیشه را می پرسی که چرا عشقها و مهر ورزیدنها پس از مدتی بودن یا نبودن رنگ می بازند و تو باز، شبیه همان آدم قبلی می شوی در انکار عشق های گذشته و نیازمند تجربه ی عشقی تازه  در آینده. نمی دانم چه دلیلی وجود دارد برای انکار همیشه ی این واقعیتها در وجودت، و در عوض، افسانه ساختن از عشقهایی که هرگز نمی میرند و ادامه ی این شعار نخواستنی برای فردی جدید در زندگیت  که" آرزوی زندگی تا به ابد با هم".... 

می دانم عزیزم! خوب می دانم که اگر بتوانی حرفهای دلت را در جایی جمع کنی و بخواهی به این ببالی که عشقت، فراتر از آنست که بتواند رنگ دلزدگی به خود بگیرد، یا بگویی آنقدر حرف عاشقانه داری که نخواهی گذاری که عشقت رنگ ببازد و بمیرد، باز به چرخه های گذشته ی زندگیت که برگردی، خودت را می بینی که همین حرفها را برای خود یا آدمهای گذشته، بارها و بارها تکرار کرده ای...

می دانم عزیزم! وقتی معشوقی از تو روی برگرداند آنچنان سراسیمه و دلواپس می شوی که دلت می خواهد تمام دنیایت را دنبالش بدوی. آنوقت پاورچین پاورچین و ساکت و سایه وار، نگاهت را بدوزی به اندامش و تعقیبش کنی تا خیالت راحت بشود او هرگز بدون تو رنگ خوشبختی نمی بیند! پاورچین پاورچین مانند سایه ای پشت سرش قدم بر داری تا باچشمهای خودت عجز و ناتوانی اش را ببینی و با دیدن زجرها و عذابهایش کمی دل سوخته ات آرام بگیرد و با خودت این حرف همیشه را بگویی که" خوب است...ببین؛ او هیچ لیاقت تو را نداشت..."

نمی دانم اسم این شعاعهای  نفرت و عشق را چه می شود گذاشت...نمی دانم این سرگردانی احساس را، در دنیای غریبه ای که هیچ از احساس و عطوفت حالی اش نمی شود، چطور می توان به سایه ی سلامت رساند...نمی دانم پس از تجربه ی اینهمه عشقهای متظاهرانه، و نفرتهای عمیق و یابرخوردهای خائنانه، چطور می شود رابطه های جدیدتری را با اطمینان "بودن با هم تا به ابد" آغاز کرد...و واقعا نمی دانم که چطور می توانم با اطمینان در جواب نامه هایت به تو بگویم که آنچه از عشق او تجربه می کنی، دقیقا همانست که باید باشد و هست و تا ابد خواهد بود...اما تجربه ی شخصی ام می گوید که عشق، به خودی خود یک ارزش بی نهایتست...ارزشی که با خیانت عاشق پیشه ها نمی شکند و با رفتن و کم شدن احساساتشان، فروکش نمی کند. عشق خورشیدیست که اگر در درونت بشکوفد تا ابد تو را به شعاع خود می گدازد و تو هیچ توانی برای فرار از سوختنهای مداومت نداری...سوختن از به یاد آوردن زخمهای پیاپی، از رفتنهای بی مقدمه، از شکستنهای بی دلیل و از این دنیای سردی که تنها خورشیدهایش قلبهای عاشقانه ایست که نظیر قلب نازنین تو هنوز در سینه می تپد. پس خوشا به حال عاشقی ات..عاشق باش و بمان اما تنها از آن خودت باش. بگذار شعاع نور گرمت بر شانه های سبز سردش باشد؛ اما حجمگداخته ات را بر شانه های نازکش نینداز . بهتر است بگویم با همینی که هستی و هست، تنها بسوز و بساز. دنیایی را بساز...درست مانند خورشیدهای دیگر؛ با او و بی او.

 

 

ناتمام و ویرایش نشده.

/ 0 نظر / 8 بازدید