بی عنوان

موهایم را گوجه کردم روی سرم و گره زدم در خودش. اینگونه بستن موهایم را دوست دارم. بدون سنجاقی..گیره ای خودش برای گره زدن در خودش کافیست. تا نگاه کردم توی اناق،  با یک خرمن لباس انباشته شده روی هم ، سگرمه هایم در هم رفت. مشقهای زبانم را ننوشته بودم، لباسهای شسته هنوز پهن نشده بودند، لباسهای. خشک شده تا نشده بودند، گرسنه بودم، نمازم را نخوانده بودم و اینهمه کار نکرده سراسیمه ام کرده بود. از بیرون، صدای آواز و رقص می آمد. گویی شب عروسی دو فرشته بود. صدای هلهله و کف زدن می آمد . دلم می خواست بنشینم روی ایوان و کمی بشنوم. وقتم تنگ بود...من در لحظه فرو رفته بودم. پاهایم روی زمین بود...

نه..من ازین خاک نمی روم! اینجا همه چیزش رنگ خودم را دارد..صدای هلهله شادی مردمش را دوست دارم. می خواهم صدای این هلهله ها همیشه پای گوشم باشد، با نواهای عاشقانه شان دلگرم شوم و دوست داشتنهای یواشکی و رقصهای معصومانه شان به یادم بیاورد که جهانی در تب و تابست...که عشقشان چقدر می ارزد.  گاهی گمان می کنم تنم زمینست و تمام این زندگی، تمام این  اتفاقها، روی اندام منست که جریان دارد. میم می آید و چشمش به انبوه لباسها می افتد و می گوید: اوه! بچه می آید و سرش را می گذارد روی زانویم چنگ می زنم.توی موهایش و می بوسمش.موهایم هنوز خیس خدا هستند.  هنوز قطره های آب،روانست روی شانه هام. صورتکش خیس می شود. چه بلند می شود و پی بازی اش می رود. باید بلند بشوم بروم لباسهای تازه شسته را پهن کنم توی ایوان؛ نه من از این سرزمین نمی روم...این آب و این خاک و این نور و این ماه روشن، اینجا فقط یک صاحب دارد و آنهم منم. تمام این هلهله ها را ...تمام این لحظه ها را مانند زمینی که حیات را در برگرفته در خود دارم. این لحظه های آرامش و سکون را...من این لحظه های پاک را به هیچ قیمتی رها نمیکنم بروم به گوشه ی غربت. خاک غریب را دوست ندارم. سرزمین غریبه را دوست ندارم حتی اگر گوشه ای از بهشت باشد. من مالک جهان خودم.هستم. مالک بهشت خودم. برای همیشه ماندن در غربت به وحشتم می اندازد. اینجا بوی تن مادرم را می دهد. عطر گامهای پدرم را. هلهله ها و دردهایش برایم آشناست. می نشینم و خشک و ترش را تحمل می کنم اما از خودم، ازینی که هستم، ازینی که دوستش دارم، دورتر نمی روم...نه نمی روم. نه نمی روم.باید بروم و قرارداد رفتنم را لغو کنم. می خواهم در بطن همین خاک بمانم . جنین همین خاک باشم. همینجا زاده شوم.

مشقهای زبانم را ننوشتم. آرامم. زمان همین جایی که مانده ام می ایستد. لباسها را روی ایوان پهن می کنم، صدای هلهله می آید و یکی که می خواند:
جنگ و جنگ ساز میاد از بالای شیراز میاد..زیر لب زمزمه اش می کنم. و دعا می کنم که خوشبخت شوند. 

 

 

ویرایش نشده

/ 0 نظر / 2 بازدید