زندگی آبی

شاید بتوانم نام این روز را از خیلی جهات، یک روز خوب بگذارم. روزی که آفتاب می درخشد، گنجشکها چنگ  آهنگ خود را می نوازند و پسرانم،  در خواب نازند و من، با گوش دادن به یک موسیقی ملایم، فرشته ام را در آغوش گرفته ام  تا به خواب رود اما چونانی که باید، به کارهای اداری ام می رسم. قسمتی از من ریشه دوانده است در زمین؛ به تیک تاک ساعت گوش می دهد و نوای دلش را با کوک آن تنظیم می کند. 

قسمتی از من  آغوش کشیده به سمت آسمان، و از لابلای ابرها و پیش چشم ستاره ها، لبخندهای خدایش را نظاره گر است. قسمتی از من جاری شده در صحرا و چونان باد از لابلای هر بوته ی سر سبزی و از بن و برگ هر خار و داری سرک می کشد و پای گوش صبح عرق کرده  تابستان، پچ پچ می کند.

من فقط یک نقطه ی کوچکم؛ اینجا نشسته پشت رایانه ای که گاهی گریزی به کاری و کتابی می زند و گاهی در جهان خودش فرو می رود و کفشهایش را تابه تا می پوشد تا بدود. 

کلیدواژه ها را یکایک می شمرم تا به "ن" برسم. حرف آخر نام خودم که با "پایان" ابدیت مشترک است. ما هردو با هم این روز را آغاز کرده ایم و از پستان هم، زندگی را  می بلعیم. تازه این اول راهست. من باید چشمهایم را ببندم و تنم را به گرمای آفتاب بسپارم تا باور کنم هنوز هم یک روز گرم تابستانست و باز نفس می کشم! پدرم را دارم! فرزندان کوچک و شیرینم را! همسر مهربانم را! و در اتاق  محل کارم جز خودم و تصویر زیبای میم، کسی دیگر نیست. میم را دوست دارم. به خاطر تمام بی پیرایگی ها و صداقتهایش. به خاطر آرامش و خرسندی اش از زندگی؛ از من. به خاطر همیشه برترین بودنهایش. به خاطر اینکه وجودش، سایه ی آرامیست بر اندامم و هرچه هست لطفست برایم و زحمتی هم نیست. به خاطر اینکه دوستم دارد و بین ما هیچ دوگانه ای جز خودمان نیست.

با اینهمه متفاوتیم. و این تفاوتها مثل سیلی باد، هر روز بر صورتمان می خورد...و مثل تبر، بر فرق سرمان فرود می آید! با اینهمه متفاوتیم! و این تفاوتها ما را به برکه ی صبر فرا می خواند. با اینهمه متفاوتیم . و این تفاوتها مارا گاهی از هم به ستوه می آورد آنقدر که سر به دیوار تکیه می دهیم و در تنهاییهایمان، آرام و در سکوت اشک می ریزیم. چه بسیار خیال می کنم که  شاید ما دوتن محکوم شده ایم به جدایی روحمان از هم؛ در حالیکه دستهایمان ملتمسانه  در جستجوی یکدیگر است. حرفهای  یکدیگر را نمی فهمیم؛ اگرچه با اشک و بغض، گاهی در گوشهای هم فریاد می کشیم. 

با اینهمه به یکدیگر وابسته ایم. به خاطر تمام زیباییهایی که در وجود هم دیده ایم. با اینهمه خیر خواه همیم. به خاطر تمام آن خوبیهایی که در حق یکدیگر کرده ایم. با اینهمه زندگی می کنیم و می گذاریم همچنان، چرخ این زندگی آبی بچرخد و ارابه ای باشد برای به قله رساندن فرزندانمان.

میم را دوست دارم. به خاطر زندگی.

 

 

 

ویرایش نشده

/ 2 نظر / 3 بازدید
سارا

اينجا همه جيز موقتي اما ابدي است روزي ديوارها فرو خواهد ريخت و ديكر مرزي بين هيج جيز نيست