پنجره

دستانم را گرفتم دوسوی پنجره، سرم را چسباندم به شیشه اش. چیزی شبیه یک وزنه ی سنگین در دلم بود. چیزی شبیه یک بغض ناخواسته در گلوم. میم اگرچه نگاهش به آینه اما تمام حواسش به من بود. کتفهایم از درد همیشگی تیر می کشید.میم چیزی گفت شاید بغضم بشکند و آرام تر شوم. میم حال و روز مرا می دانست. خوب میدانست که خیلی وقتهاچیزی عاشقانه هوای دلم را خراب میکند. می داند که درد غریبی دارم. بارها هوای دلم را پرسیده و با بغض، جوابش داده ام. جوابش داده ام که تنهایی اذیتم می کند. که تنهایی در میان آدمهااذیتم میکند. میم صبور و مهربانست. حرف دلم را می فهمد. و جوابم می دهد اینهم یک طور حس شاعرانگیست. دلداری ام می دهد که اغلب شاعرها همینطورند. تو هم زیادی شاعری!

نمی دانم اگر میمم نبود، چه کسی ناز دلم را می کشید یا چه کسی حرف دلم را می شنید...میمم همیشه حال و احوال دلم را میفهمد، تنهایی ابدی ام را هیچ به رخم نمی کشد و بی رحمانه نقش و نوشته هایم را به احوال خود نمی گیرد. میم خوب میفهمد که در دنیای دیگری سیر می کنم. در دنیای دیگری که رنج و لذتهای عمیق تری دارد. موقع دلتنگیهایم دلداری ام می دهد ودر برابر اشک و اعتراضم. لبخند می زند و فقط همین یک سوال تکراری را همیشه ازم می پرسد:"تو چرا اینقدر شاعری؟! " و در مواقع دیگر که حال خوبی دارم با مهربانی گوش می سپارد به حرفهای بیهوده ام و. با خوش دلی می گوید "خوشا به حالت". دو دستم را گرفته بودم دوسوی پنجره، سرم را گذاشته بودم میان دستانش. آمده بود پناه اشکم باشد. گریه کردم. چه خوب بود.

شانه اش به من گفت هنوز یکی را دارم... 

 

ویرایش نشده

/ 1 نظر / 5 بازدید
مهدی

وب خوبی داری به منم سری بزن کدهای وبلاکنویسی دارم