دلش برای سین

دیشب موقع خواب بود که از شدت خستگی با خودم می گفتم؛ ای کاش می شد این چهار پاره. گوشت و استخوانم را جمع کنم، بگذارم داخل کیسه ای، درش را بدوزم و بگذارم زیر سرم، و خیالم جمع باشد فردا صبحی که از خواب بیدار می شوم، جایشان آنقدر امنست که دیگرحتی خودم هم به فکر زحمت دادنشان نمی افتم . گفته بودم با خودم که می گذارم این طفلکهای معصوم، آنقدر درنازبالشم بمانند و بخوابند و خستگی از تن بدر ببرند که دیگر حتی خودم هم بالکل، یادم برود جسدی هم.داشته ام! که نیازهایی داشته است و هوسی سیری ناپذیر برای نوشیدن و بوییدن و بلعیدن.به صراحت بگویم که گاهی احساس میکنم. ازین جسم بی زبانم سخت خسته ام! آنقدر خسته که دلم می خواهد بلند بشوم و با سرعت نور بدوم تا جسمم   دیگر نتواند همپایم بیاید و درجا بماند و بیفتد...نمی دانم شاید آخر یک روز دور و نزدیکی هم این کار را کردم! آنوقت هرکه جسدم را افتاده درجایی ببیند، شاید گمان کند که من مرده ام ولی نه ...به این زودیها نمی میرم.،.بلکه فقط شاید کمی زودتر از موعد مرگم تصمیم بگیرم کالبدم را ترک کنم. ..بار گوشتها و چربی ها و استخوانهایم بر دوشم سنگینی می کند...نق زدنهای مدام جگرم که همیشه خدا تشنه است و دلش شیر داغ و یا آب سرد می خواهد...معده ای که لحظه ای حوصله خالی ماندن ندارد و زانوان و کتفهایی که به نوبت تیر می کشند...ذله ام کرده اند. وقتی کوهی را کنار دستم می بینم، هوای پرواز، بیچاره ام می کند و وقتی جلبکی سبز را در دل چاله آب ، دلم می خواهد ماهی بشو م، بدوم لابلای نرمی بازوان سبزش...انسان بودن و محدود ماندن در چهارچوب حجمی مشخص خسته ام کرده است...با دیدن پرواز پرنده ها حالی به حالی می شوم و هیچ دلم نمی خواهد پروانه ای را به حال خود بگذارم تا تنها بپرد...خیال حل شدن دارم در بزم طبیعت و این کالبد انسانی ام که هر لحظه اش هوسی نو.در دل می پرورد، راحتم نمی گذارد....دلم می خواهد کودکی بالدار و نامرءی بشوم و گوشه هایی از روزم را سوار برشانه ی معشوقهای زمینی ام سرکنم. پای گوششان مشقهای عاشقانه بدهم و امر و نهی های مادرانه کنم تا بلکه زندگیشان به معرکه عشق و شور و شعوری بدل بشود با ثمره ی فیلسوفانه ای؛ از خلسه عارفانه زیستن...من می خواهم زندگی را به تمامی در اندامم ببلعم و این خاصیت بیخود "آدم بودن" نمی گذارد. فقط یادتان باشد؛ اگر در حین اتفاق این خیالات به ظاهر غیر ممکن، جسد دخترکی را جایی بیجان دیدید، او را زنده بگور نکنید! او نمی خواهد بمیرد! او نمرده است! فقط دلش برای معشوقهای خیالی اش تنگ شده. دلش برای سین... چشمش به راه پالیز، کفشش به پای مرگ.

 

 

ویرایش نشده

/ 2 نظر / 4 بازدید
هاشمی نژاد

سلام ای کاش وقت داشتم و همه نوشته هایتان را می خواندم . گذر از گرفتاری های سنگین زندگی رئال و رسیدن به رویاهای پرواز در آسمانها و غوص در دل جویبار ها و ... روح را صیقل می دهد . هر از گاهی سری به نوشته های همکلاسی قابل احترام گذشته می زنم و برایتان آرزوی موفقیت دارم . التماس دعا

ارسال نظر به وبلاگها

سلام دوست عزيز وبلاگتو ديدم قشنگ بود ، خوشم اومد عالي بود. خوشحال ميشم به من هم سر بزني. http://www.wspam.ir