مثل بچه ها

" می گن اگه آدم آرزوهاشو یه جا بنویسه، ممکنه بهشون برسه. من اینو توی بچگی از یکی شنیده بودم. شاید از خودم. بعد امتحانی ام که شده، به پسر کوچولوم که هنوز خوندن و نوشتن بلد نبود، برای اینکه از شر همه ی  نق نقای الکی و می خوام می خوامای  عجیب غریبش راحت بشم، گفتم نقاشی آرزوهاشو توی چن تا کاغذ نقاشی کنه. بعد یه کیف بهش دادم گفتم این  اسمش کیف آرزوهاس! نقاشیای آرزوهاتو بعد کشیدن بزاری این تو. پسر کوچولوم همین کارو کرد. یه عالم ماشینای عجیب غریب کشید یه عالم چیزای دیگه. حتی یه گربه  زنده کشید. بعد بدون اینکه من حتی روحم خبر داشته باشه، روزهامنتظر شد و دونه دونه اونهارو به صورت غیر منتظره دریافت کرد. ماشینای عجیب غریبشو خاله ش بدون اینکه بدونه از مشهد با خودش سوغاتی آورد. با اینکه من از بس که از سرو کول خونه اسباب بازی بالا می رف، تصمیم گرفته بودم تا روز تولدش هیچی دیگه  اسباب بازی براش نخرم! خوب یادمه که  گربه اهلی  نقاشیشم با پای خودش اومد خونه مون. هرچی هم که من از ریزش موش چندشم می شد و فراریش می دادم باز میومد و خودش رو مینداخت زیر دست و پای بچه ها تاباهاش بازی کنن...خلاصه کیف آرزوها کارخودشو کرد! البته خدا با کیف آرزوها همچی کاری کرد وگرنه کل قضیه جز یه کلاهبرداری بچه گانه از طرف من هیچی دیگه نبود! تصمیم گرفته بودم نزدیک روز تولدش برم سر کیف ارزوهاش و اونایی رو که دستم می رسه و منطقی ان برآورده کنم بقیه شم بس÷ارم دست زمان. پاسخ خودمم توی جیبم آماده کرده بودم که مثلا وقتی بعد یه سال پسرم ازم پرسید مامان پس چرا من به همه آرزوهام نرسیدم، بگم مامانی باید خیلی صبر کنی تا به آرزوهات برسی هرچیزی یه زمانی داره.اما انگاری خدا دلش واسه ی بچم سوخت .

حالا نوبت اون رسیده که کلاه خودمو هم بردارم! خودمو الکی گوول بزنم که اگه آرزوهامو یه جایی مثل اینجا بنویسم، حتما برآورده میشه. اصن اسم اینجارو بزارم خانه  آرزوها. بعد برای امروزم آرزو کنم که خیلی دلم می خواد یه دوست خوب  که خیلی دوستش دارم بهم سلام صبح بخیر بگه. یه دوست خوب یعنی  سین یا م.ر...خب! آرزو بر جوانان که عیب نیست حتی اگه ابلهانه و غیر منطقی باشه! چطور می تونی توقع داشته باشی خیال یه آدم بیاد از چهارچوب ذهنش بیرون بعد بهش بگه:

"سلام عزیزم چطوری خوبی؟دلم خیلی برات تنگ شده بود!"

یکی بود...یککی نبود...غیر از خدای مهربون هیچکی نبود! خب اینم یه آرزوی کوچولو که توی یه داستان زندگی کوچولو بعد یه اعتراف کوچولو میکارمش بلکه سبز بشه!

 

ویرایش نشده

/ 1 نظر / 5 بازدید
محب ولایت

بسـ‗_‗م الله الرحمـ‗_‗ن الرحیـ‗_‗م الحـ‗_‗مد لله رب العـ‗_‗المین اللًّهُـ‗_‗ـمَ صَّـ‗_‗ـلِ عَـ‗_‗ـلَى مُحَمَّـ‗‗ـدٍ وَ آلِ مُحَمَّـ‗_‗ـَد و عَجِّـ‗_‗ـلّ فَّرَجَهُـ‗_‗ـم سـ‗_‗لام علـ‗_‗یکم __████__████_███ __███____████__███ __███_███___██__██ __███__███████___███ ___███_████████_████ ███_██_███████__████ _███_____████__████ __██████_____█████ ___███████__█████ ______████ _██ ______________██ _______________█ _████_________█ __█████_______█ ___████________█ ____█████______█ _________█______█ _____███_█_█__█ ____█████__█_█ ___██████___█_____█████ ____████____█___███_█████ _____██____█__██____██████ ______█___█_██_______████ _________███__________██ _________██____________█ _________█ ________█ ________█ امام صادق علیه السلام فرمودند: اِذا رأَیتمُ العَبدَ مُتفُقَّداً لِذُنوبِ النّاس ناسیا لِذنوبه فَاعلُمو اَنَّهُ مُكِرَ بهِ. هرگاه دیدید كه بنده ای گناهان مردمان را جستجو می كند و گناهان خویش را فراموش كرده است بدانید كه او فریب شیطان را خورده است. جهاد النفس، حدیث 237