هیچ های بیهوده

نمی دانم! شاید بیشترین شباهتم به مادر پیری باشد که تنها پشت پنجره ی روزهایش مینشیند و خیال می کند که هر لحظه نزدیک است بچه هایش برایدیدنش بیایند...و بچه هایش هیچوقت خدا نیایند. بچه هایش او را ازیاد برده باشند و در زندگی های کوچک خود غرق باشند و بی خیال از تمام رویاهای شیرین و آرزوهای مادرانه اش، گند بزنند به این زندگی.

 نمی دانم برای چه! شاید این سطرهای کاملا زنانه را می نویسم فقط برای اینکه بیش ازین غریبانه درین دنیای کاملا مردانه غرق نشوم! دنیایی که بی رحمانه مردانه است و جاهلانه حقیقت گریز و بی عاطفه. نمی دانم چه بگویم! نمی دانمکه چرا نمی توانم دست از امیدهای بیهوده ام  بردارم و زندگی خودم را سر کنم...نمی دانم باید چه بگویم! پنجره ام همیشه بازست و من بیهوده امیدوارم به بازگشتن تو. میدانم؛ بیهوده امیدوارم و خوشبین به هیچ. به هیچ های بیهوده. خسته ام! به اندازه ی تمام کلماتم خسته ام و تنها. در این دنیای سخت مردانه، با حساسیتی زنانه تنها مانده ام. با ظرافت شکننده ای که تنها می توانم آن را در لایه های قطوری از تظاهر به مردانگی محفوظ بدارم بلکه نشکند. در پوسته ی تخم مرغی نامرئی خودم مانده ام. پوسته ای که هیچ روزنه ای به بیرون ندارد به جز خیال بودنهای گذشته...انتظار بودنهای آینده. در انزوای خودم خشکیده ام. مومیایی شده ام. بند از بند تنم جدا شده است. گله مندم؛ از خودم...از تو...از خدا...از امیدهای کاذب و دور از باوری که از خیال کائنات می شنوم و از دروغهای آشکاری که از زبان این و آن. رها شده در تنهایی محضم و نمی توانم به گرگهای گرسنه اعتماد کنم. شاید تمام گناه این زندگی زنانه ی پنهان، بر گردن همان پیرزن افسانه ای دانایی باشد که روزی برای دیدن تنها دخترش در آنسوی جنگل، خودش را در چاله ی دل یک کدو پنهان کرد و به راه افتاد...گویی سرنوشت او را هزارهاسالست که از کنج خودم  تجربه می کنم ...با این تفاوت که آن طرف جنگل، جز رویاهای همیشگی دخترانه ی شخصی ام، که با گذشت زمان و فداکردنشان به خاطر این وآن،  حالا تنها به خاطراتی بی بازگشت بدل شده اند، هیچ چیز دیگری در انتظارم نیست...هیچ چیز دیگر...شاید همان رفتن و تنها رفتن و بی مقصد رفتن،  آخرین دار و قرار ممکن باشد! نمی دانم.

 

 

ویرایش نشده

/ 0 نظر / 13 بازدید