پازل سین

ملودی جان بیا سین مونو دوباره از نو درستش کنیم! دل من که برای سین خعلی تنگ شده دل تو چی؟! یادته وقتی می خواستی تازه دندون دربیاری، لثه هات هی می خارید گریه می کردی، سین بغلت می کرد و سر کم موی کوچیکتو می ذاشت رو شونه شو تالاپ تالاپ می زد پشت کتف کوچیکت تا بلکم آروم بشی یا بخندی؟! بیاباهم سین مونو از نو سرهم کنیم مامان! نه اون انگشت رو نکن تو دهنت بده من! باید بزارم سرجاش تا دست سلاخی شده بابایی دوباره اسمبل بشه! اوهوم! این درسته آفرین مامانی اون چشم چپ باباییه اونم بال راست..پرای کتفشو بده من مامان! دونه دونه می چینم سرجاش باباعی مثل روز اولش نو میشه با همون تیشرت خاکستری کمرنگ و سر کم مو و کم پشتش و همون شیکم یکم برامده ش. 

می دونی توهم سیاسولگیت یکم به بابات کشیده حالا ول کن اون بینی بابارو...بزار اول مثل یه آدم برفی بسازمش بعد باهاش ور برو!

آها ملودی جان تکه های سوخته ی بابایی هم خوب شد باد با خودش نبرد! حالا می تونیم گرد سوخته تنشو برداریم و با بقیه تکه هاش، مث حضرت ابراهیم، پخش کنیم سر چهار قله ی یک متوازی  الاضلاع، تا دوباره همه بهم بچسبن و جون بگیرن! می بینی؟! توی دنیای تو بر خلاف دنیای من، همه چی خیلی سریع امکان داره ملودی! دیگه لازم نیس هزارسال صبر کنم بلکه اون دنیا دیدار قیامت نصیبم بشه و سین مو ببینم! توی دنیای تو کینه ها و نفرتا به فوتی بندن و کافیه یه شب تا صب با یه نفرت بخوابی فردا طلاقش می دی...آها حالا بیا از ده تا صفر بشمریم ...قول می دم هنو یک نشده بابایی بال بزرگشو باز کنه و از پشت کوه بپره پایین!اونوخ منو تو دستارو حلقه میکنیم واسش می خونیم عمو زنجیر باف...بعله..زنجیر منو بافتی...بعله..پشت کوه انداختی؟ بعله..بابا اومده چی چی آورده نخود و کیشمیش از برای من، یکی رو بزن...

اما حیف که باز وقتی بیاد پیش ما پراش می ریزه و دوباره این بابا همون بابا ی قبلی میشه با همه غر  زدناش، غرور و خودبزرگ بینی وخودخواهی و کلفت حرف زدنا و  انکارای مزخرفش که جونش در میاد خبر مرگش به یکیمون بگه دوستت دارم!  و به عبارتی همون گاو بازیاش...اما گاو گاوه دیگه ! آدمی که آدم نباشه آدم نیستنباس ازش چی بدل گرفت...آها بیا! هنوز درست حسابی جوش نخورده باز زر زد! بابا بی خییال لب ور نچین !...مردا گاون دیگه نباس زیاد ازشون توقع عشق و شعور و کرامت داشت! الهی بری بمیری سین! کودک درونمو گریه انداختی! بزنم تو گوش مبارکت مرد درون من؟! فردا دوباره ازز سر، سلاخیت می کنم! الهی بترکی از بس که لجنی!.

ویرایش نشده

/ 1 نظر / 6 بازدید
حامد

عزیز من مردا گاو نیستن و زنهام مکار نیستن - هر دو لازم و ملزوم هم هستن . بعضی زنها خیلی با لیاقت هستن که گیر بی لیاقتی میفتن . من اینو مثل رواقیون یا شعرا جبری مذهب از خدا و کائنات نمیدانم از برخورد غیر متعارف و نسنجیده و غیر مهندسی شده میدانم . بعضی انسانها تربیت ذاتی دارن و اینا متعهد درونی هستن و بعضی ندارن و این وظیفه به نوع برخورد بر میگرده که قیدیت بوجود بیاره . قبول اری که انسان ها نامقید بودن اگر بفرض محال نسل بشر ادامه می داشت ولی کره زمین از خون لعل گون بود ؟