زندگی ساده

از اداره که می آیم، پشت پنجره لم می دهم، و می گذارم گنجشکهای حیاط، هرچه می خواهند جیک جیک کنند. گوش می دهم به تشریک مساعیشان در شکستن سکوت بعد از ظهر. همهمه ای که با وزش کمترین بادی یا برخاستن صدایی از جایی قطع می شود. چنانکه گویی هیچ گنجشکی هیچوقت خدا در حیاط نبوده. صدا که می خوابد، دوباره همهمه ی گنجشکها و یا قار قار کلاغی و کوکوی فاخته ای. پرنده ها تمام لباسهای شسته ی روی بند را کثیف میکنند. ملحفه های سفید میهمان را، لباس های شسته رفته ی کودکانم را. می نشینم روی ایوان کوچکم و سعی می کنم جایی ببینمشان. عنکبوت، روی لباسم می نشیند و خودش را لای پارچه ی شالم پنهان می کند. کمی می ترسم. عنکبوت را میکشم و به سر نزندن تخم ریحانها فکر میکنم، در باغچه گلدان کوچکم.روی پشت بام همسایه یهودی، باز بطری های بزرگ هرساله ی شراب و آبغوره،ماههاست که به ترتیب از این طرف تا آن طرف پرچین پشت بام، صف کشیده اند تا دست آفتاب، عصاره انگورشان را بپزد. آفتاب پاییز، پوست صورتم را خشک می کند و من ناگزیر از ترک جهان کوچک ایوانم هستم به سمت اتاق. روبروی آینه می نشینم و به چهره و چشمانم خیره می شوم. صدای گنجشکها خوابیده است. بعد از ساعتهای طولانی کار، استخوانهایم از درون تیر می کشند. من به این درد همیشه عادت دارم و لم می دهم  تا دیدن یک فیلم شاید خستگی ام را در کند. فیلم را ندیده اما،آرام آرام، به خواب می روم و تمام صداهای اطرافم، خاموش می شوند. حتما نمازم را هم خوانده ام. شعاع آفتاب، از درز پلک چشمهایم به درون می خزد. من وارد دنیای جدیدی می شوم. دنیایی که درآن، فقط تو هستی، من هستم  ، کودکان همیشه ام هستند، راهی هست، و ما دست در دست هم، پابرهنه بی هیچ خستگی، تمام جاده را می دویم. مانند پروانه ها بالهایمان را باز می کنیم...و باد، بالهای سپید ما را روی تمام دنیا سر می دهد...بیدار می شوم، غروب است، باید بلند شوم و زندگی شبانه ام را آغاز کنم؛ پختن شام، گفتن دیکته به بچه، خواندن زبان، و شستن ظرفهای اضافه. گاهی هم گریزی بزنم به رمان تازه ای که می خوانم؛ "دختر ایران" و یا چیز بنویسم برای یک دوست. اما معمولا هیچ چیز به همین سادگی که می گویم نیست. درد، خودش را در تمام نسوج مغزی و قلبم، تکرار می کند. به احساس خفه تنهایی و پوچی می رسم و یک تردید همیشگی میان رفتن و ماندن. خیال مشکلات پولی، درگیرم می کند و منکه ترجیح میدهم زندگی ام را در بی خیالی سر کنم ، به شعر و فلسفه پناه می آورم. و فکر کردن و نوشتن... انگار منتظرم دنیا بگذرد و این نگرانیها، خودبه خود رفع شوند، و یکی دیگر تصمیم بگیرد به جای منی که باید می رفتم و ماندم، و باید بمانم و رفته ام... نمی دانم کجای دنیا هستم! تردید همیشه زجرم می دهد . بی خیال دنیا! دوباره می خوابم  و در برابر چشمان بسته ام، زندگی با سرعتی چند برابر آنکه بخواهد تغییر کند، می گذرد.

 

ویرایش نشده

/ 1 نظر / 6 بازدید
حسین

سلام جالب بود زيبا و دلنشين - اگه دوست داشتيد و حوصله کرديد يه سر به ما بزنيد که خيلي خوشحال ميشيم[گل]