مرگ ملودی

خنده داره ولی فکر می کنم یه جورایی این افسانه که دختری به خاطر تلسمی  هر روز به زیبایی واقعی خودشه ولی بعد از غروب آفتاب، تبدیل به یک دیو میشه حقیقت داره! یه جورایی این روزا بی هیچ دلیلی من اینطوری شدم! ینی صبح رو با نشاط، عشق و اشتیاق و شادی سرشار از خواب بیدار میشم و روز بسیار ثمربخش و خوب و پرکاری رو هم پشت سر میذارم...روزها سرشارم از عشق به طبیعت و خدا و مملو از ایمان...اما نزدیک غروب که میشه، انگار عشق و ایمان هم در دل من غروب می کنه. انگار منم غروب می کنم...میشم یه دختر خسته و افسرده...که در اتاقش رو روی همسر و بچه هاش قفل میکنه و تنها سرگرمی شبانه ش میشه فیلم سیاه و درام دیدن و به یاس فرو رفتن و ته دلش با خداجنگیدن و فلسفه زندگی رو زیر سوال بردن و با زمین و زمان کشتی گرفتن در ذهنش..و گاهی چند کلام مایوسانه نوشتن و فکرای سیاه کردن و بعد، به خواب رفتن .. توی خواب، در حسرت دیدار مادر گریه کردن و گاهی تصویر محوی ازون دیدن و بعد صبح، از خواب بیدار شدن و همه چیزو از یاد بردن و دوباره از نو، و بر خلاف شب، پر از خنده و شادی و جست و خیز کودکانه بودن. امیدوارم این تغییرات جوی خلق و خو، زودگذر باشه و دوباره بشم همون آدم آروم و صبور و مهربون و خوش بین همیشگی. راستش قضیه حذف  خیال سین و ملودی از داستانهام  ، زندگی واقعیمم خراب کرد! اینه دیگه! شخصیتای داستانی، همون معشوقهای ذهنی ما هستن. ما فقط قدرت خلق اونارو.داریم یا راه دادنشون به رویاهامون..اما کشتن اونا علی رغم واقعی نبودنشون عواقب تلخی برامون داره...اونا خودشون تصمیم میگیرن که چطور بمیرن...مثل ملودی. ولی وقتی یه شخصیت خیالی یه جایی توی رویاهای آدم می میره  ، دقیقا همون زمانیه که اون تصمیم می گیره که توی دنیای واقعیمون به دنیا بیاد! کسی چه می دونه؟! شاید منم یه روزی صاحب یه ملودی واقعی بشم! ها؟!

 

****

..الان یادم اومد دیشب توی خوابم ملودی مرد....ملودی عزیزمو بغل کرده بودم و شیرش داده بودم و با خودم برده بودم محل کارم. موقع برگشت از محل کار، سوار سرویس بودم و.ملودی رو لای دوتا پتو پیچونده بودم. اتوبوس ترمز گرفت و ملودی از دستم پرت شد کف اتوبوس و درجا تموم کرد و توی دستای من، جلوی چشمای من، خشک شد...خواب خیلی وحشتناکی بود ...سین، ملودی رو ازم گرفت. حالا دیگه نه سین دارم، نه ملودی. زندگی زور خودشو می زنه که زیبا بمونه...خورشید زور خودشو می زنه که هر روز صبح کنه...آسمون، خودشو می کشه که بارون بیاد...اما شبای خیال من، بعد از کشتن سین و مرگ ملودی، مثل نفرین شیطان، سیاه و خالی و سرده! زندگی من دو.جنبه داشت...یکی روزای قشنگ واقعی، یکی شبای قشنگ خیالی...من توی خیالای قشنگ شبانه م، خوابای قشنگ شبانه مو ادامه می دادم. به خوابای قشنگم اجازه می دادم توی دنیای ببداریم هم وارد بشن. قدرت دیدن واقعیشونو ندارم اما از تخیلم و تصورم استفاده می کردم برای احساس آنیشون. این خیالا خستگی کار همیشگیو ازم میگیرن...روحیه مو شادتر میکنن چون احساس می کنم می تونم باب میل خودم دنیای بی نقصی رو خلق کنم  . اما حالا شبای قشنگ خیالیم، زشت شدن. بوی  درد و نفرت و مرگ میدن. بوی تعفن شک و  لعنت...نمی خوام دنیای بی سین و ملودی رو.شبای واقعی رو اصن دوس ندارم. هیچی توش نیست. من دوباره سین و ملودی رو زنده می کنم. حتی اگه خدانخواد.

/ 0 نظر / 4 بازدید