مرد آبی

روبروی بوم سفید رنگ بزرگی نشسته ام که دو ماه پیاپی گوشه ی آشپزخانه ام مانده و غرق تفکر تصویر آینده ای که باید در خود بپرورد، خمیازه های عمیق می کشد! 

خیلی دلم می خواهد که در آن، تصویر مرد آبی را بکشم محصور در خودش. خیلی دلم می خواهد تصویر نیمه تمام زنی را بکشم که در دلش اندام  خدایی را  می پرورد. خیلی دلم می خواهد تصویر گلی را بکشم که در هر پهلویش خورشیدی خودش را  آبستن است..خیلی دلم می خواهد که فقط یک شاخه ی خشک بکشم که یک جفت کفش کودکانه از سر بندهایش بر آن آویزانست...دلم می خواهد فقط یک رد پا بکشم بر زمینی سله بسته که به آب نشسته است و در آن، ماهی ها غوطه می خورند. دلم می خواهد امید را نقاشی کنم با هرچه رنگ که در دست دارم و با هرچه درد که در دل . دلم می خواهد رنگ تو را نقاشی کنم بنفش...زرد....پالیز...سرخ... .

دلم می خواهد در تو بیارامم. دستم را بگذارم روی قلبت؛ تنها نقطه ی بی رنگی که بر صفحه ای سفید آبی می کشم و از آن بپرسم چرا از تپش ایستاده است؟! چرا عشق نمی ورزد؟! چرا رنگی نیست؟! دلم می خواهد یک آینه را شکل قلب بتراشم و در جای خالی قلب تو بگذارم و هر روز صبح، خودم را در آن پیدا کنم! با اینهمه ترجیح می دهم که خودت باشی...آنطور که می طلبی باشی...آبی و سرد...با قلبی شبیه غار اصحاب کهف، که در آن هر که بی مقدمه  می آید، به خواب عمیق چشمهای تو  می رود. 

 

ویرایش نشده

/ 1 نظر / 12 بازدید