فانوس دریایی

همچون شعله فروزان فانوسی، در استتار شیشه ای انتهای برج بلندی ایستاده ام ...برج تقدیر بلندی که بزمگاه مغربش به دریاهای رویایی و خیال انگیز دور..مشرف است و قبله گاه مشرقش به سمت رشته کوههای بلند و پوشیده از برف و مکتوم حقیقت.

از سمت رشته کوه مشرقی، نوای وهم انگیز آواز مرد مرده ای می آید که یحتمل ، زیر بهمنهای هزار چهارصد و اندی سال پیش منجمد، مدفون شده، و مردنش را ندانسته وهنوز آوای زنگی  زنگوله های گوسفندانش در گوشش می پیچد و.همچنان که صدها سالست، باور مرگ را پس رانده، با هر نسیمی که از سمت شرق می وزد، نوای هیاهی...اش را رهسپار دلم می کند...

که روی کوههای پوشیده از برف روبرو، من ازاین برجی که به سمت طلوع و غروب جهان مشرف است، تو را نگاه می کنم ؛ ای،چوپان یخ زده...و گوسفندانت سالهاست که در اندامم چریده اند.. هر روز و شب از چشمه های اشک آلودم نوشیده اند...در چمنزار موهایم لولیده اند...و زنگازنگ زنگوله هایشان، در رقص بازوانم به موسیقی النگوهایم نقب زده اند...تو همچنان یخ زده بر اندام من، زیر بهمنی از شک و شرع، نوای غمگنانه ات را سر می دهی...من در برج شیشه ای،و بلند دلم مدفونم که اگر بخواهم از آن نوای تورا پاسخ دهم، تمام جهانم به امواج مافوق صوت صدایم فرو می ریزد...تو خوب می دانی که من نیزفرو می ریزم و آهنگ فروریختن این شیشه ها، اگرچه ضرب  مضراب آواز و سماع تو می شوند  اما  تکه خنجرهای،خونینی می شوند،برای  پاره پاره کردن اندام من..با اینهمه می خواهم  پاسخ صدای تو باشم اگر تو مهربانانه تر از همیشه لب بگشایی،و صدایم کنی...هرچند این برج شیشه ای برای همیشه در دلم فرو بریزد و سرنشینان قایقهای دور، مرز دریا و ساحل آینده را گم کنند ...

ویرایش نشده

/ 0 نظر / 5 بازدید