زجر آدم بودن

به ما گفته بودند فانوسها را در دست بگیریم و به دنبال تابوت مرده ها به راه بیفتیم...فانوسهای شعله ور را کف دستهایمان گذاشته بودند و ما در خفقان تردیدهایمان، پیش می رفتیم و یک نفس دعا می خواندیم...چهار نفر بودند...از چهار سیاست. با چهار مذهب. کشیش و موبد و مغ و روحانی، در اطرافمان.

 در یک دستمان صلیبی بود که بر یک وجه خود کلام خدا را حمل می کرد و در وجه دیگر خود  تورات و انجیل و اوستا و زبور داوود را.

زیر پایمان شیاطین بی شماری گرد آمده  و با تمام قوا زوزه ی مرگ  می کشیدند و پنجه  به پاهایمان...بالای سرمان خدابود و جذبه ای مغناطیس گونه به سمت آبی آسمان...روحمان در حسرت رهایی به سمت آسمان مانده بود و پایمان در زنجیر کفر و انکار شیاطین، بسته بود...ما در کشاکش این هر دو در خود فرو می رفتیم، در خود مچاله می شدیم و با وحشت، دعاهای چهار مذهب الهی را نعره می زدیم شاید خدا دستهایمان را بگیرد. دستهایمان سرشار تاول  آتش بود و آهن گداخته.جایی برای دستهای خدا نداشت.. غوغایی در درونمان برپا بود از هراس جهنمی که  خود آتش بیار معرکه اش بودیم...ما نعره می زدیم و برای رهایی از درد، از تشنج، از ترس...دعا می خواندیم و آنقدر این کارناوال وحشت را در حزن، ادامه دادیم که اجسادمان لای دندانهای خنجر گون ترس و زجر ناامیدی و اندوه و درد، از هم فرو می پاشید...مرده ها ی مقدس، حاملین کتابها، همچنان  سالم در تابوتهایشان آرمیده بودند و در انتظار رسیدن به آرامگاه ابدی مانده، که اجساد تشییع کنندگان به دندانهایی گزنده از هم پاشیده می شد و تمام طول جاده را به گند می کشید. از خونابه ی اجسادمان  نطفه  های حیات  نسلهای بعد، جوانه می زدند و سر بر می آوردند و به محض به بلوغ رسیدنشان، همچنان چهار روحانی از چهار طرف، چهار کتاب مقدس را ناخوانده و ندانسته به دستهایشان می سپردند. نسلهای بعد نیز همچون ما سنگینی  القائات  دیون مقدس را بر قلب خود حمل می کردند بی آنکه جواز اندیشه به مکتوم آنرا داشته باشند...و دعاها را بی آنکه فهم کنند، چون الفاظی مسحور کننده و جادویی، بی وقفه   بر لب می راندند و مشعلی از آتش  را که باید به یادآوری جهنم، در دستهای ایشان افروخته می شد، بر کف داشتند... به آنها هیچ وعده ای به بهشت، داده نشده بود؛ مگر به پیروی بی چون و چرا از کلماتی که از چهار سو به ذهنشان القا می شد و رفتن در راهی که  در حصار چهار  سیاست، چهار روحانی، باید پیموده می شد. چهار روحانی که که از هر سو انسان را به سمت خود می کشانیدند و به تبعیت از خود  فرا می خواندند و راه بهشت را فقط از آن  شریعت خود می دانستند و ارواح انسانی  و هویت فکری اش را در ازای بهشت، می خریدند...انسان، به اشتیاق آرامش وعده داده شده، خویشتن را می فروخت اما همچنان از وحشت شیاطین زیر پا و اشتیاق جذبه ی مقدس آسمان، از ته حنجره و با عجز، نعره  می کشید آنگونه که اجزای اندامش از موج نفیر سرگردانیش از هم می پاشید و از خونابه ی اجساد، جوانه ی نسلهای بعد، می رویید...گویا این سرنوشت بی چون و چرای بشریت ، در سیر طولانی زمان بود... سرنوشتی که هیچ انسانی، توان گریز از آن را نداشت مگر در چنگال چهار سیاست، چهار روحانی، از چهارسو...وگرنه به تقدیر بهائم دچار می شد و به فرمان خدایگان طبیعت، مسخ می شد و در سرخوشی و بی خویشی و درندگی بهائم، فرو می رفت و سرنوشت ابدی میلیاردها سال...در تنهایی و توحش مطلق، بی هیچ امیدی به رستگاری و نجات، ادامه می یافت...

که خداوند، بشر را در رنج آفرید...

و بشر آنچنان ابله بود

که این رنج ابدی را

به بهایی ناچیز

بر جان خرید!

 

ویرایش نشده

/ 0 نظر / 11 بازدید