خداحافظ عزیز من!

 

وقتش رسیده با تو بگویم خداحافظ عزیز من! وقتش رسیده با تو و رویاهایت خداحافظی کنم و بگویم این رویاها را ازین پس می گذارم در گهواره ام. همان گهواره ی سفیدی که مادرم تکه ای از یک  پارچه رنگی  شبیه یک روبان را بر یک ضلع آهنی آن می بست و سر دیگرش را به انگشت شصت پای مقدس حالا زیر خاک رفته اش... و در حالیکه در آن روزهای آفتابی؛ سرگرم زندگی اش بود و کودکان  دیگرش را  یکی بر پستانش و یکی را  بر روی پاهایش می خوابانید، مرا هم در گاهواره تکانم می داد تا به خواب روم. بعدها این گوشه ی دنج گاهواره جای خودش را برایم به گوشه ی باغ اناری داد که ظهرها زیر درختان بار داده اش می نشستم و برای آدمهای کوچک خیالی ام ؛  خانه های چوبی کوچک می ساختم و مزرعه ای . بزرگتر که شدم، جای خودش را داد به اتاق اشتراکی ام با برادر بزرگم که روزها متعلق به او بود و شبها متعلق به من و اینگونه دریافته بودیم که گاهی حتی گاهواره ها یمان را هم ، علی رغم تعلق خاطرهایمان باید با یکدیگر تقسیم کنیم...هر وقت که من پا به درون اتاقم می گذاشتم اثری از برادرم در آن نبود و هروقت او به حکم سرباز شب بودنش، به اتاق می آمد، اثری از من نبود، و اینگونه دلتنگی ها بذرهایشان را لابلای دفترهای ذهنمان می پراکندند و ترس ازینکه مبادا در یکی ازین روزهایی که می آید، برادر برای همیشه رفته باشد...

اتاقم را سرشار از سنگ کرده بودم...سنگها شده بودند گوشه ای از هویت ساکن  من که آنها را شهر به شهر و بیابان به بیابان با خود حمل می کردم و تاقچه های اتاقم را با وزن آنها و رنگ آمیزی نقاشیهایم جلا می دادم...سنگها ونقاشیها...تنها مصاحبهای همیشگی من بودند  که نه می رفتند...نه غصب می شدند...نه امکان مردنشان بود...و نه فراموشیشان.

بزرگتر که شدم، حتی گهواره ام  دیگر هیچ جایی برای من نداشت. گهواره ام لامکان شد." هیچ جا" شد. من یک مادر شده بودم که همه جای بدنم  از آن فرزندانم بود چه برسد به گاهواره ام و مایملکم. "هیچ جا"ی این سرزمین جاییست که مادران در آن ساکنند. هیچ جایی که شاید همه جا باشد؛ گاهی در نیم راه جوی آبی که یک قوطی کنسرو خالی سرو دست شکنان و جیغ و داد کنان  از آن می گذرد،  گاهی بر شاخه ی درختی صبور و سبز، گاهی بر قطره ی بارانی که بوی سکون و هجرت می دهد، گاهی در کنج ساکت ساختمانی...هرجایی که من بتوانم کمی در خودم مچاله شوم و صد سال قبل ازینم را یاد بیاورم؛ وقتی را که هنوز نبوده ام . حالا هم نیستم ... به همان تخمین صد ساله که حتی اگر تمام زندگی ام را ازین سرش به آن سرش کش بدهی، حتی به نیمه ی آن هم نمی رسد. پس در ریاضی این حیات...این تاریخ...این زندگی...مادرانی که سعی نمی کنند نام خود را با ناخنهای شکننده شان بر خط چین تاریخ  بر دیوار هستی حک کنند،  قطعا وجود ندارند...من حتی وجود ندارم! من در هیچ جای محاسبات  چند میلیارد ساله ی جهان نمی گنجم حتی در تاریخ یک میلیون و نیمی سالهای عمر بشر، چرا که  حتی در گوشه ی پرتی از تجربه ی یک بودن کامل نیستم. 

پس خداحافظ عزیز من! وقتش رسیده است که خاطرات بوسه های تو را در گوشه ی گاهواره ام بگذارم! همان " هیچ جا"ی بودن خودم. همان " نیستی" ام...بادا که بودن تو بر هستی من پیشی گیرد و نظریه ی هگل را رد کند! بادا جاودانی تو... بی تردید بودن یا نبودن من. 

 

ویرایش نشده

راشین گوهرشاهی

/ 1 نظر / 4 بازدید
هتل شبستان رشت

سلام مطالبتون زیبا و دلنشین بود حتما به ما سربزنید نظر یادتون نره[گل]