نامه ای به تو

آری عزیزکم! به جز ردپاهای به جا مانده از تو، به جز کفشهای خاک گرفته ام، به جز راههای نرفته مان با هم، چیزهای دیگری هم درین دنیا هست! زیاد هم غره نشو به چشمهای خودت! بیست سال دیگر هردو به عینک محتاج می شویم! زیاد به خاطر جوانی فخر بر زمین و زمان نفروش! خواهی دید که خیلی زود تمام این زیباییها باد هوا می شوند!  همان بیست سال دیگر ازینهمه زیبایی جز خاطره ای نمی ماند! خانه و کاشانه ی نو، مقام و منصب تازه، موفقیت جدید در بازار کسب و کار...اینها همه خاطراتی هستند که نیامده از کف می روند...تنها بنشین و نظاره ام کن...

تنها می نشینم و نظاره ات می کنم...

شاید این زیباترین کار جهان باشد!

 

 فرو رفتن در عمق هر لحظه ای که هست! فرو رفتن در عمق هر لحظه ای که  "هست" می شود! ...  خودت به تنهایی برای رسیدن به عمق هستی و اسرار وجود، کافی هستی! برای پس زدن احساس ملال انگیز تنهایی ات...برای خودت بودن و کامل بودن و همه چیز بودن و ابدی بودن، کافی هستی.

سوالهای زیبایت را از خودت بپرس..همه ی چیزهایی  که نمی دانی را، غیر از من و از دیگران و کتابها، از خودت هم بپرس! درونت که بی غش و آلایش است، خودت به تنهایی برای پاسخ دادن به بزرگترین سوالهای فلسفی دنیا کافی هستی.

شبیه  این سوالهای ذهنی ات را که مثلا نمی دانی چرا خدا را ستایش می کنیم! چرا هر دعایی از زبان هر بزرگی که بر زبان می آید، از هردین و مسلکی که باشد  با ستایش خدایش آغاز می شود؟!

درستست اینکه می گویی خدا هیچ  نیازی به ستایش های ما ندارد، اما باید به خاطر بیاوری که اینهمه تلاش بزرگان برای ثبت اذکار و دعاهایی که خدا در آن ستایش شده ، مهمل و بیهوده نیست... می گویی خدا هیچ نیازی به ستایشهای ما ندارد...به خوانده شدن اسامی اش توسط آدمهای گناهکار و ضعیفی همچون ما...اما به خاطر بیاور این دانش فطری را که هر موجودی تنها با ستایش خداست که هست می شود. هر گلی و هر گیاهی، در مسیر ستایش خداست که می شکوفد و رشد می کند...و اگر تاثیر امواج ستایشگرانه ی خدا بر زمین نباشد، شاید زمین جز گورستانی از نبودنها و تاریکی ها نبود...آنکه ما را به ستایش خدا  فرا می خواند، نه از سر نیاز خدا به ستایش شدن است؛ بل از آنروست که تنها امکان هستن و شدن، ستایش خدا و یا در مسیر ستایش حق و خدا قرار گرفتن است. اینکه هر بزرگی در ابتدای نجوا با خدا و گفتن درددلها و دعا ها و اذکارش، دست بلند می کند و به ستایش خدایش می پردازد، از سر دانش این حقیقت است که تمام اجزای بدن و روح و کل موجودیتش، تنها با ستایش خداست که روح می گیرد و شکوفا می شود و راه کمال هستی خود را  پیش می گیرد...ما در حقیقت با ستایش خدا، کاری برای او انجام نمی دهیم بلکه تنها ازین طریقست که جریانی الهی را در وجود خود تدبیر می کنیم و به حرکت وا می داریم...جریانی الهی که همچون انرژی سرمست کننده ای تمام اندام ذهن و روح و وجود ما را سرشار از بودن و هستن و کامل شدن می کند و موجودیت آنبا ستایش الهی تطهیر و بی نقص می شود...

آری عزیزکم! خدا درین دنیا هیچ چیز را برای خودش نمی خواهد مگر انسان را...آنچه تکلیف از عبادت و نیایش بر بشر نوشته شده، جز به امید تکامل یافتن او و قدرت یافتنش تا حد یک الهه ی ملکوتی که لیاقت جانشینی او را در زمین داشته باشد و روزی بتواند سکان جهان  و زمین و زمان را در دست بگیرد؛ نیست. پس به یاد بیاور که هر هیچی تنها با ستایش خداست که هست می شود و یا در مسیر هستن قرار می گیرد...ما تنها با ستایش خدا، هیچی خود را به هستن و بودنی ابدی، تبدیل می کنیم و وجود خود را به شکوفایی ابدی و الهی اش فرا می خوانیم و برایش موجودیتی خداگونه تدبیر می کنیم.

حالا یک سوال دیگر ت که پرسیده ای که چرا بشر از پرستیدن بتها و مهر ورزی به سنگ ها منع شد ولی سنگها همچنان حضور پررنگی در شرایع و مذاهب توحیدی دارند: نظیر اینکه خانه ی خدا از سنگ است که بشر به دور آن می چرخد...رمی جمرات، سلسله آداب نمادینیست که بشر  در آن با سنگ به مقابله ی شیطان بر می خیزد...و  ابراهیم، در قصه ی ذبح اسماعیل، شیطان را با سنگ از خود می راند و بسیاری از پیامبران، برای انجام عبادت خدا، خانه و کاشانه و حتی  دامنه ی فراخ دشتها را رها می کرده اند و برای عبادت خدا به سمت کوه و غارهای سنگی می رفته اند؟! و چرا اکثر پیامبران و معصومین و بزرگان، از انواع انگشتر در پوشش خود استفاده کرده اند؟! آنان که بی نیاز زینت و خود، سرزنشگر تجمل پرستی بوده اند؟!

چرا مردم تخت و تاج شاهان را با انواع کانیهای متبلور کمیاب و گرانبها زینت می کرده اند و ازین کار به ظاهر عبث، انتظار چه را می کشیده اند؟! و چرا آنقدر به تکرار این کردار خو گرفته اند که گاه برای دستیابی به گوهر بی جانی خون هزاران نفر را ریخته اند؟!

این سنگ چیست که  در ادیان و اخلاق، از قدرت آن برای راندن  شیاطین و دوری از آنان استفاده شده اما صلاحیت دلبستگی و پرستش عاطفی را نداشته است؟!

دلم می خواهد خودت با چشمان باز فریبایت، به پاسخهایی دقیق تر ازین در باب این سوالهای ساده اما عمیق ذهنی برسی؛

اینکه بسیاری از سنگها، شکل متراکم تری از ماده، و تراکم ساده ای از انرژی های مطلق هستند. و با چنین قابلیت ایستا و پایایی، همچون خنجری تیز و برنده و  آهنی، امواج  و انرژی های منفی ساتع در فضا را می شکافند؛ همانگونه که خنجر، پرده ای نادیدنی را.  میزان تاثیر واقعی یا به عبارتی تیزی این خنجر ، مانند خنجرهای واقعی دیگر، در شکافتن امواج نابسامان پیرامونش به میزان تراکم آن بستگی دارد و  این میزان تراکم به نحوه تبلور کانی و قدر مسلمم است تنها در یک شبکه ی واحد بلوریست که کانی، به بالاترین میزان تراکم خود، و درنتیجه بالاترین حد تاثیر خود می رسد؛ لذا کانی های متبلور در قالب یک  شکل ونظم بلوری واحد،  از کانیهایی که دچار تبلور ناقصند لذا مانند بلورهای  شکر، مجموعه ای از اشکال متبلور ریز هستند، تاثیر  و کارامدی بسیار بیشتری دارند. ازین روست که بسیاری از سنگها همچون حفاظ عایقی در برخورد با انرژی های منفی موجود در فضا رفتار می کنند اما یک بلور واحد از همان کانی، می تواند شکافنده و دفع کننده امواج منفی موجود در فضا باشد.

 با این تفاسیر، می شود تا حدودی دریافت که چرا همیشه غارها مکان قابل اعتمادی برای تمرکز و گیرایی ذهن و عبادات پیامبران بوده است؛ انسان بر اساس فطرت پناه جویش، در طول تاریخ پر جنگ .و گریزش همواره غارها را به عنوان پناهی برای خویش و مکانی برای عبادت برگزیده است و از آغوش امنش برای حفاظت خود از نیروها و انرژی های بد و شر زیان شیاطین جن و انس، بهره برده است. در افسانه های بشری، غار همیشه محلی برای اختفای گنجها و غنودن اژدها بوده است در حالیکه شیاطین و جادوگران پیوسته در کویرها و بیابانها و جنگلهای مه اندود و یا در بالای برجها  سکونت داشته اند...این می رساند که بشر نخستین، در ذهن و فطرت خویش، همیشه غارها را منشاء قدرتی فوق بشری و انرژی هایی گدازنده و فراگیر می دانسته است. شاید ازینروست که در بسیاری از شرایع  و مذاهب، به همراه داشتن یک سنگ یا کانی بلورین، به صورت نگین انگشتری یا گردن آویز، سفارش شده است. و بشر از همان ابتدای تمدن، همواره قطعه ای سنگ و یا کانی را در زیور آلات خود از همان عنفوان کودکی به همراه داشته است؛ همچنان که به همراه داشتن خنجر، برای حفاظت از خود، برای بشر ابتدایی لازم و ضروری بوده است؛ زیرا همچنان که خنجر، پاره ی گوشت را می شکافد و از بشر، در برابر برخورد با اهریمن ظاهری، محافظت می کند، بسیاری از سنگها و کانیهای متبلور نیز  همچنانکه با شکست نور و موج در باطن خود، تاثیر آنها را بر محیط پیرامون خود تغییر می دهند و اصلاح می کنند، مانند خنجری، امواج منفی و ضرر رساننده به اندام ظاهری و باطنی بشر را می شکافند و مانع از ضرر رساندن این امواج  مضر به انسان می شوند.

 

ویرایش نشده

/ 1 نظر / 9 بازدید
راه نو

سلام. دوست عزیز نادیده. بسیار زیبا می نویسی. دلم می خواهم وبلاگت را در پیوندهایم بگذارم. دوست داشتی به من سر بزن. شاید بدت نیاید.