سین و سامری

می خواستم بروم چنگی به رنگ بزنم، دیدم حال و هوای نوشتن بهتر است. قلم مویم را برداشتم و واژه هایت را رنگ زدم. همان حرفهای قشنگی که می گفتی را. اینکه باید تا آخرین  روز دنیا زنده باشیم و تقطیر سنگ ها را ببینیم. اینکه باید دست در دست هم هوای هزاران سلول انفرادی را در ریه هایی دونفره، تنفس کنیم. اینکه باید سر بر سنگ جهنم بگذاریم و با همدیگر بخندیم...اینکه باید کتاب چاپ کنیم...کتابی که اولش با نام ما شروع بشود و آخرش با تمام دنیا...تیله های سبز و آبی و زرد را در دستت داری و رو به من می کنی و می گویی گل یا پوچ! حال و هوای بازی را ندارم و می گویم دستهای تو همیشه پوچند! دستهای تو چیزی جز حسرت و اشک و گریه و تنهایی برایم ندارند...دستهای تو را باید در باغچه کاشت  شاید از آنها درختی سبز بشود و باری بدهد...

گفتگوهای عاشقانه ی پوچ را رها می کنم و می روم. گفتگوهایی که هیچ هویتی جز سردی خیال بی رنگت ندارند... تو آدم دیگری شده ای. خیلی فرق می کنی با آن سیب نشسته ای که من از درخت چیده بودم...سین سالهای دور را می گویم؛ عروسکم را دستش داده بودم و گفته بودم؛ ازین به بعد من می شوم خواهر تو، تو باش برادر من!

 تو لیاقتت همینها بود. همین کوزه ی شکسته ای که میعان سکر آور شرابش در دلت خون به پا می کند. تو نمی توانستی عین شراب باشی؛  چشمه ی شراب باشی و در خودت بجوشی و از خودت بنوشی...تو لیاقتت همینها بود که آروغ  انگور در کوزه های رو به  آفتاب، تنها دلخوشی ات باشد و پلکان تقطیرت تا بلاهت یک گاو...

تیله ی زرد را بر می دارم و می گویم؛ می خواهم آدم بشوم! می خواهم گاو زرد بنی اسرائیل را در آتش بسوزانم...می خواهم آدم بشوم...و باد در گلویت می پیچد و زوزه می کشی و قومی به فریاد درمی آیند که خدا حرف زد...

هارون تکیه می دهد به عصا، با ناامیدی رو به من و قومش سر تکان می دهد...موسی الواح ده فرمانش را به دست دارد و بی خبر از خدای تازه ی ما ، با لبخندی الهی بر لب، پیش می آید. اشک در چشمان هارون حلقه می زند و رو به من می کند و می گوید فرزندم! باید این گاو را  قبل از آنکه دیر شود، بسوزانیم! من می گویم نه هارون! تو را به خدا بگذار موسی بیاید و حال مرا با چشمهایش ببیند... قطره ی اشک هارون بالهای شکسته ام را تر می کند...گوساله باز زوزه می کشد و قومی به رقص و  فریاد، پرستشت می کنند...

 

ویرایش نشده

/ 1 نظر / 4 بازدید
سارا

اين نوشته ها بكر و بديع و خلاقند با تمثيلهاي زيبا و روان بنظر مياد از حقيقت درون مينوىسيد كه عريانش كرديد اما با تمثيلها زيركانه انرا مخفي ميكنيد