پاهایم را دفن کنم...

می خواستم،

جایی میان رفتن و ماندن،

 پاهایم را دفن کنم.

می خواستم

خیال کنم در مرزهای دور،

بندی نیست.

باور کنم اگر بروم، ...واقعا اگر بروم

، زندگی آهنگ های عاشقانه بهارینش را در ستایش گامهای من،

بر روی لبانم زمزمه خواهد کرد ...

وطنم شعر خواهد شد در نفسم

و خویشانم نسخه های بدل خود را به نقشهای نقاشی ام خواهند بخشید.

آنوقت من همه را برمی دارم،

همه را بر می دارم می روم به کشور دیگر.

آنجا سفره وطنم را پهن میکنم

و آینه ی نقشهایم را برای آدمهای آنور آبها،رنگ خواهم زد..

یا آواز خواهم شد و با موهای پریشان، با پاهای برهنه، در کنار ساحل دریاها،

 چنگ خواهم نواخت.

کفشهایم را پوشیدم.

با تردید؛

یا از ترس،یا از شوق.

می ترسیدم بروم...

صبح بود. سایه ای روبروی گامهایم ایستاد. ستبری درختی بود بر آمده از سنگ. باد می وزید و او، با خشاخش برگهایش می گفت: درنگ کن و  نرو...قدری درنگ کن و نرو.. صبر کن تا زمستان شود و من به خواب روم... می خواهم بعد من، شاخه های خشکم، مشعل راهت شوند؛ به یادگار از وطن.

نرفتم... ماندم. روی همین تکه خاک خشک سرمازده. با کفشهای  سیاه لژدارم. ایستادم ، گوش دادم به آهنگ خواب درخت...زیر پاهایم علف سبز شد...ریشه دواندم... درخت شدم! می خواستم بروم...ریشه هایم نگذاشت. ترسیدم غرق شوم در خاک...تبر برداشتم...ریشه های خودم را زدم.مشعلی شدم در دستان خودم.

می خواستم بروم...آدم برفی قصه هایم نگذاشت...زل  زد به چشمهایم و گفت:فعلا نرو! صبر کن تا من هم آب شوم...می خواهم هویج دماغم و کلاه و شال سرم،   همراه تو باشند به رسم یادگار از وطن..ایستادم...نرفتم...آدم برفی قصه ها آب شد...شال و کلاه و هویجش را برداشتم..بهار شده بود...گل دادم...خواستم بروم...پروانه ای، خیره شد به گلهایم و گفت نرو...صبر کن! می خواهم بمیرم و بالهایم پس از من، با تو همراه باشد به یادگار از وطن. ایستادم..نرفتم...پروانه مرد...تابستان شد...میوه دادم...تو آمدی با سبدت...میوه هایم را چیدی...گاز زدی...تو را دیدم... خیال رفتنم پر کشید...دیگر نتوانستم جایی بروم...خواستم با تو بمانم. هوای تو را می خواستم برای نفس کشیدن؛ این تنها سهم واقعی من، از تو بود...

 پاییز شد...سبدت را برداشتی و رفتی ...به همین سادگی رفتی...اکسیژن کم بود..من می مردم...می خشکیدم...در بی هوایی تو.

حالا تو راه می روی...بر روی بالهای پروانه...بر روی ریشه های درخت، بر روی کلاه و شال و هویج آدم برفی، بر روی برگهای خشکیده ی من، و اندامم؛ هیزم آتشیست در تنوره ی بی خیالی تو. من می سوزم؛ تو گرم می شوی. من خاکستر می شوم؛ بعدش تو می روی. می روی به یک کشور دیگر...تا سفره ی وطنت را پهن کنی...با نقشهای من...تا با موهای افشان و پاهای برهنه، آواز شوی بر لبان دریا...بی یاد من. تو می روی... با کفشهای سیاه لژ دار من! با تمام من و بی هیچ من. 

تو نیستی...تو نبودی...خیالت مرا خط کشید..من خیال تو را.

 

 

/ 0 نظر / 13 بازدید