شعرهای لعنتی

دستان من که ملتمس نورند

گرد خیال روی تو می گردند

سمت شراب ناب تو می رویند

از حس حجم جام تو می لرزند

 

پر می کشم به آتش اندامت

این شعله را خیال امانی نیست

راه تو را به صد گله می بندم

کوی مرا به جز تو نشانی نیست

 

تردید، باید از تو حذر می کرد

این قلب در گناه تو سهمی داشت

وقتی سرود ساده چشمانت

عشق تو را میان دلم می کاشت

 

پیداست نازنین که دلم لرزید...

این روزها به حال دلم خو کن.

شعر :

راشین گوهرشاهی

 

شعر دوم:

آنقدر دیر آمدی تا؛ خاطراتم سوختند،

چشمهایم از دلت بیگانگی آموختند

 

بالهای کوچکم را شعله ها آتش زدند

آه هایم آتش دیوانگی افروختند

 

دستهایم در تب و تاب تو پر پر می زدند

  ساقه هایم یک خزان افسردگی اندوختند

 

دستهای مهربانت با دلی نامهربان

کفشهایم را به پای بی کسیها دوختند

 

هرچه دست و پا در امواجت زدم، چشمی ندید...

آبها هم ساحل خود را به من نفروختند

 

در میان آب ، غرق مرگ و مردم بی خیال

چشمها را خیره بر اندام دریا دوختند

 

"آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟!"*

آنقدر دیر آمدی تا خاطراتم سوختند...

 

شعر : راشین گوهرشاهی

 

 

/ 1 نظر / 12 بازدید

سلام.بسیاراشعارتان زیباست.سهیلا.