کاری که نشد!

 

خیلی دوست داشتم دیروز در نمایشگاه پای کتابام می ایستادم و به دوستایی که آرزوی دیدارشون رو داشتم، با دست خودم کتابهام رو تقدیم می کردم. هم دیروز و هم پریروز نمایشگاه رفتم. 

اما روز اول از خجالت بد بودن چاپ نسخه هایی که در نمایشگاه بود، و روز دوم از ناامیدی ازینکه من برای دیدن دوستانم برم ولی کسی قابل ندونه و نیاد، اینکارو نکردم. 

دلم می خواست یه برنامه کوچیک رونمایی از هردو کتابم برای دوستان گلی که قدر هنر رو میدونن بذارم...ولی ترس ازینکه نبادا اونهایی که انتظار اومدنشون رو دارم نیان، اینکارو نکردم. به همین زودی فرصت دیدارهای انجام نشده گذشت و به همین راحتی رویای دیدار لبخند دوستانم به یاس تبدیل شد. 

همیشه فکر می کردم لااقل خبر چاپ کتابهام لبخند به لب دوستانم میاره اما اونچه که بود و اتفاقافتاد، فقط سکوت محض بود. 

ما برای هیچ زحمت کشیدیم و به خاطر هیچ عمرمون تلف شد!این دنیا ، دنیای بیگانگی ها و ناامیدی ها و سیاهی هاس. 

شعرهای ما فقط تخیل محالی از بیان قشنگی ها هستن. 

دروغهایی زیبا اما غیر واقعی. 

اما غیر واقعی!

/ 0 نظر / 7 بازدید