س

چقدر دلم می خواست برایش گلی بفرستم و به او بگویم دوستش دارم. حتما کمی تعجب میکرد و بعد به این فکر میکرد که برای گفتن این حرفها خیلی دیر است...

کما اینکه چند روز پیش، درست وقتی ن را بعد از هشت سال  دور بودن، دوباره دیدمش و اینبار، سر حرف دلهایمان که باز شد و او با حیرت از زبان من، همان آ رزوهای عاطفی دست نیافتنی را شنید که مثل همیشه توقعش را نداشت، در چشمانم با دلسوزی و مهربانی همیشگی اما آ میخته با حیرتش خیره شد و با یک جمله کوچک جواب داد که عزیزم...خیال نمیکنی که برای رسیدن به  این رویاها دیگه خیلی دیر باشه؟! این دیر بودنها چیزیست که من هرگز نمی توانم درک کنم مگر اینکه دیگران آ نرا به رویم بیاورند... وگرنه اگر مرا به حال خودم رها کنند هنوز هم.دلم می خواهد شبیه همان دختران سیزده ساله رفتار کنم منتها با تجملات بیشتر.

یادم آ مد که س مرده بود...س درست در سال 1373 از دنیا رفته بود. اسمش س بود ولی اسمش را دوست نداشت و میگفت او را به نام دیگری صدا بزنم. اما من هیچوقت نتوانستم نام دیگری برایش پیدا کنم. معنی اسمش را دوست داشتم و همین برایم کافی بود.

برای بار آ خری که باید می دیدمش فقط سه ساعت دیر رسیده بودم...جسدش را نشانم ندادند...پرستارها میگفتند شما هنوز جوانید...برای روحیه تان خوب نیست. برای مراسم خاکسپاری اش رفته بودیم،  مادر و خواهر سوگوارش با خشونت زل زده بودند توی چشمهایم. شک نداشتم که آ نها مرا نمی شناختند. با بعضی از بچه های دانشگاه رفته بودیم اما انگار از توی صورتهایمان به دنبال شباهتهایی میگشتند که در من یافته بودند...دلم می خواست بهشان بگویم خانمها! فرزندتان را هیچ من نکشته ام! باور کنید! من روحم خبر نداشته ازینکه او...

اما عظمت این حادثه آ وار می شد بر سرم و اشکم در می  آ مد. یاداوری اینکه فایده ای ندارد کتمان کنم...حقیقت این است که او بعد از تماس با من خودش راسوزانده بود...

گاهی اوقات یک آ دم گناهکار باید با گناهش بمیرد. باید محکوم شود.. سیلی بخورد...بمیرد... حالا هرچند مقصر شناخته نشود و قانون و جامعه او را تقصیرکار ندانند؛ وگرنه این زنده ماندن، دمار از روزگارش در می آ ورد.

مطمءنن بعد از ماجرای آ ن مسابقه ی کذایی نقاشی در دبیرستان و خودکشی رقیبم با خوردن سم، که با شستشوی معده و چند روز بیمارستان، به خیر گذشته بود، این دومین خودکشی به خاطر خطای من بود که اینبار اما... که اینبار اما...نفسم در سینه ام حبس می شود! که اینبار اما جوان مردم مرده بود.

خیلی دلم می خواست این پاسبانها که برای کشف علت خودکشی س و یا چه می دانم..همچه چیزهایی به دانشگاه سر  می کشیدند، یک روز جلوی من را هم می گرفتند و می گفتند؛ هی تو! دختر جان! به ما بگو که.پشت تلفن به آ ن طفلک معصوم چه گفته بودی که خودش را کشت؟! و من زبانم را از غصه و شرم گاز بگیرم....به تته پته بیفتم و  بگویم: هیچی آ قا..فقط یکم عصبانی بود...منم عصبانی بودم... 

مشکل اینجا بود که مطمءن بودم به خاطر تمام حرفهای ساده ای که در اوج عصبانیتم به او گفته بودم، هیچ کس مرا محکوم نمیکرد...هیچکس انتقام او را از من نمی گرفت حتی اگر دستم را روی قر آ ن می گذاشتم و از ته قلبم قسم می خوردم که هیچچی آ قا...به خدا هیچچی را دروغ نمی گویم!  همه ی این حرفها را من گفته ام او او خودش را کشت!

س برای همیشه رفت...برای همیشه مرد...با تمام لبخندهای قشنگش...با آ ن صدای شنیدنی اش و همان سکوت و آ رامش همیشگی اش و جایش در کلاس، برای همیشه خالی شد. در حالیکه قاتل او، کسی که توانسته بود با یک حرف سرد ساده در اوج احساساتش، او را به خط آ خر برساند، در دادگاه طبیعت محکوم شده بود که تا هزارسال دیگر زنده بماند...زنده بماند و صدای زیبای س را در صدای س های دیگر، وبرق چشمهای او را در برق چشمهای دیگر و رنگ حرفهایش را در رنگ حرفهای دیگر ببیند و  بشنود...برای من حالا سالها از آ ن اتفاق تلخ می گذرد اما هنوز هم یکی از بدترین کابوسهای من،  سرگردان ماندن است در مسیر بین دانشگاه و خوابگاه دانشجویی...راهی که گاهی مسیرش را با س، دوتایی در سکوت طی می کردیم.

گاهی خیال میکنم که شاید من ، با مرگ آ دمها پیوندی سیاه  خورده ام! بی آ نکه تقصیری جز گفتن حقیقت داشته باشم. اما گاهی حقیقت سیاه است. سیاه سیاه سیاه.

 

ویرایش نشده.

/ 0 نظر / 6 بازدید