شعله های سیاه

این روزها با تمام وجودم تنهایی را درک می کنم.

انگار در دلم سیاهچاله ی عمیق و سیاهیست که هیچ موجود و شیئیی در آن نیست. هیچ چیزی در آن نیست جز عدم...جز "نبودن مطلق". من دقیقا این نقطه را، در وسط دلم، قلبم، احساس می کنم. سیاهچاله ای عمیق و بی منتها که انگار از هرسو دارد دیواره های وجودم را به سمت خودش می کشد؛ می بلعد. دارد مرا داخل خودش تا می کند و به منتهای خودش فرو می کشد. این احساس کشنده، این احساس خفقان آور، دیگر حسی نیست که بتواند با پرداختن به واقعیتهای دنیای پیرامونم، با نظر به جنگ غزه یا خرابکاریهای داعش و یا  حماقتها و شعارهای بی شائن سیاستمداران و یا هر مناسبت مذهبی یا عرفی دیگر، فراموش شود و مرا از اسارت  عمیق خود برهاند! حال آدم محتضر را دارم. کسی که در حال جان کندنست و خوب می داند که حال خودش هم از حال هیچ یک از قربانیان جنگ بهتر نیست. مانند غریقی هستم که دارد در اقیانوس خودش غرق می شود. به جای ناکجایی مربوط به هیچ کجای این دنیا تعلق دارد. به سیاهچاله ای که هر روز بر عمق سیاه تنهایی اش افزوده می شود و دیگر آنقدر از اتفاقات سیاه و سپید دور و بر و حتی مربوط به نان خودش  غافل مانده و از آدمهای دیگر اطرافش دور شده که حتی امیدی هم نمی تواند ببرد که شاید یکی پیدایش بشود و از بالای این چاه عمیق، طنابی پوسیده یا طلایی به  عمق متروک  این چاه، حواله کند. ترجیح می دهد که فقط بیل و کلنگش را بردارد و بیهوده و بیشتر، این عمق لایتناهی را حفر کند تا شاید لااقل گور خودش را کنده باشد و خدا مجالش بدهد در همین قبر خراب شده ی خودش برای همیشه بیارامد. دارم درون خودم فرو می روم. در دنیایی که هیچ شباهتی به دنیای اطرافم ندارد. دیگر هیچ پرنده ای و هیچ سبزه و رنگی نمی تواند جلایش دهد و هیچ رنگی جز بی رنگی و سیاهی محض را هم نمی پذیرد. حتی دیگر رنگ گریه و سوگواری و غم و اندوه هم در نظرم رنگ باخته است و دیگر اندوهگین شدن و گریه کردن برای هر چیز کوچک و بزرگی در نظرم هوم و بیهوده  می آید. دیگر حتی نمی توانم برای چیزی غصه دار بشوم جز وجود این سیاهچاله ی ملعون، این تنهایی لعنتی. چیزی که فقط ردپایش درین سطور ویرایش نشده مشخص است و در بقیه ی فضاهای زندگی ام باید آن را با لبخندی تصنعی، با اظهار خوشبختی کردنهای تصنعی، با کارکردنهای بی حاصل، با مهربان بودنهای تصنعی، بپوشانم.

خیلی ساده است: کالبدی مقوایی از خودم ساخته ام که می تواند بدون هیچ تلاش ذهنی خاصی، هر روز صبح از خواب بیدار شود، غذا درست کند، لباس بپوشد، سر کار بیاید، مطالعه کند، تحقیق و تفحص کند، بحث علمی بکند، نظر بدهد، کمک کند، همراه باشد،کار کند، به خانه برود، غذابخورد، فیلم ببیند، کتاب بخواند، بخوابد،....اما یک واقعیت پنهان هم در زیر همین کالبد تصنعی دارد که مدام در حال فروریختن و متلاشی شدنست...مدام در حال آرزوی مرگ کردن و دقیقه شماری کردن برای رفتن  و مردن است. مدام در حال غبطه خوردن به حال مردگان و دلتنگ شدن برای دوستان رفته و گذشته و معشوقهای خیالی است...دنیایی که هیچ شباهتی به دنیای واقعی سرامد و به ظاهر موفقش ندارد. و آنقدر با این دنیای عجیب و غریب گلاویز و مانوس شده است که نمی تواند به حرف مردم، به شایعه ها، به وقایع تلخ تاریخی، به حماقت سیاستمداران، به قطع شدن درختها یا به مردن پروانه ها فکر کند...گاهی از ته همین چاله ی سیاه، خدا خدا می کند...و خدایی را صدا می زند که هیچ سنخیتی با سیاهچاله درونش ندارد.

 هرگز فکر نمی کردم روزی این تنهایی به این شدت دمار از روزگارم دربیاورد که جایی بخواهم نعره بکشم، فریاد کنم و از ته حلق، هرچه راز سیاه در اندرون دلم انباشته بودم، بالا بیاورم!

نمی دانم چرا ازینهمه "قربانت بروم"ها، ازین همه "فدایت بشوم "ها، ازین همه دوست داشتنهای دروغین، ازینهمه ..آشنا...مونس...خانواده...معلم و استاد و همکلاسی و چه و چه، یک نفر نیست که حال دلت را بفهمد...که دست گرمت را تا سرد و منجمد نشده در دستانش بگیرد...که نگاه کند به پیشانی ات و درک کند که حال دلت از شدت وخامت قابل تصور نیست...چرا هیچ کس نیست که بتواند بفهمد؟! لااقل چرا این سیاهچاله راه خود را به سمت فنا نمی گشاید؟! چرا این جهنم خودش را اینقدر در وجود من امتداد می دهد؟!با سایه ی تو؟ با تصویر "تو" های دروغین؟! چرا هیچ دردی با هیچ مرهمی، ...هیچ وقت...درمان نمی شود؟! نمی دانم.

می دانم! باید آدم آنقدر سرش گرم بشود که نتواند فکر کند! باید َآدم برود و آنجای مغزش را که بساط اندیشیدن را در خود گشوده، قطع کند و بیندازدش دور...آدم باید بی رگ و پی بشود! باید ککش بابت هیچ چیز نگزد...باید ساطور بردارد و بزند دل و جانش را از وسط به دو نیمه کند! آنوقت بنشیند  روی زمین و حواس خودش را با حساب و کتابهای بیهوده، با تلاشهای بی فایده، با کارهای پوچ و بی حاصل، سرگرم کند...و دلش خوش باشد که لابد وجودش برای دیگرانی که چون خود او درین دنیا،بلاتکلیف و سردرگمند، مفید فایده بوده است!

 

ویرایش نشده

/ 0 نظر / 6 بازدید