دامن و دریا

می بایست قطره های باران را در دامانم جمع کنم. اکنون زمان آن فرا رسیده که دریا بشوم. که ماهی بشوی در دامان من. که صیاد، تور بگذارد در کشتی و به صید نهنگها برود... که طوفان به پا شود و موجهایم به خروش آیند...که اشکهایم ببارند...که خورشید جهانم بدرخشد....که ساحل دستانم لمست کنند...که جنگل موهایم از دور ، ماوایت بشوند...که چشمهایم تو را بخوانند...که  لبهایم تو را ببوسند ...اما قبل از همه باید کفشهایم را بپوشم، به روی ایوان بروم، دامنم را روی دستانم بگیرم، و قطرات باران را دانه دانه در آغوشم جمع کنم...

شاید که هزار سال دیگر

من دریایت بشوم

تو ماهی ام بشوی...

و جهان از دگردیسی بایستد!

 

ویرایش نشده...

/ 1 نظر / 5 بازدید
سارا

بنظرم احساس و نوشته ها رنكي جديد بخود كرفتند