حس بد

امروز سراسر وجودم مملو ازحس بد است. حس خفقان. حالی شبیه اینکه بخواهم همه ی دنیایم را بر هم بزنم. همه چیز را خراب کنم شاید از نو ساخته شود. اگر زمین بودم، قطعا در چنین روزی زلزله می شد یا اگر دریا بودم، مطمءنا موجهایم تمام کشتیها را می شکست. اما چه کنم که انسانم! پس می روم بعد دعوای مفصلی که بامیم کرده ام، روی ایوان کنار گلدانهایم می نشینم و یک فنجان چای سبز می خورم. همین دعوایی که با میم کرده ام،گمانم همه دنیا را بهم خواهد ریخت؛ هم زلزله خواهد شد، و هم تمام کشتیها را در خود خواهد شکست...پس بهتراست همه چیز را به حال خودش رها کنم و بروم روی ایوان، چای سبزم را بنوشم! بی خیال زمین و زمان و زلزله هایش...


ویرایش نشده

/ 1 نظر / 9 بازدید
(الف_هيچ)

[لبخند]