مورفولوژی جنایت، عشق، نفرت

این قضیه و تاسف ناشی از آن، روزها و شبهای زیادی فکرم را به خود مشغول کرده  و حس ناامنی در فضای جامعه را برایم به ارمغان آورده بود. بی نهایت از فضای پیرامون خودم و مردمی که در اطرافم می دیدم واهمه داشتم. جرات نمی کردم فرزندانم را، جگرگوشه هایم را تنها جایی بیرون بفرستم  همیشه هراس این را داشتم که مبادا اتفاقی برای عزیزانم رخ بدهد. تا اینکه ماجرا را مجددا با همان دوست مطرح کردم. بحث بلند و مفیدی در مورد  ریشه های جنایت و نحوه ی شکل گیری آن بین ما رخ داد و نتیجه اش این بود که  با شناخت دلایل اصلی شکل گیری جنایت ، من هم دیگر ترسی از وقوع احتمالی جنایت نداشتم. بلکه به این جمع بندی رسیدم که در زمان وقوع هر جنایتی، فرد یا افرادی که زمینه شکل گیری آن جنایت را علیه خود یا دیگران ایجاد می کنند، از فرد جنایتکار، جانی تر و مقصرترند.  

به عبارت دیگر، افرادی که با اعمال و رفتار و افکار غیر انسانی خود دیگران را تحریک به جنایت می کنند، گناه و تقصیر کمتری نسبت به کسانی که آن جنایت را مرتکب شده است، ندارند. 

حتی درباره وقوع اولین جنایت بشری توسط قابیل در آیاتی که درباره هابیل و قابیل آمده است می خوانیم:

گفت: اگر تو براى کشتن من دست دراز کنى، من هرگز به قتل تو دست نمى گشایم، همانا من از پروردگار عالمیان مى ترسم. من مى خواهم تو بار گناه من و گناه خودت را بر دوش کشى تا از دوزخیان گردى، و سزاى ستمکاران همین است. پس نفس [سرکش او کم کم ] وى را به قتل برادرش ترغیب کرد و او را کشت و از زیانکاران گردید. 

آیات 27 تا 32 سوره مائده

چنانکه این آیات نشان می دهد، فردی که در ابتدا قابیل را با کلام تلخ خود می رنجاند وجنایت لفظی انجام می دهد و به جای موعظه ی برادرانه و از سر لطف و مهر، متوسل به زور لفظی می شود و  با کلام خشونت بار  خود، برادرش را مستحق آتش دوزخ می پندارد، هابیل است. آیا در جایی که فطرت بشری هنوز آنقدر پاک و صیقل خورده است که  جز لفظ مهر و عشق را شایسته نیست، بیان رضایت درونی برادر نسبت به رنج جهنم برای برادر خود، کلامی خالی از خشونت و جنایت است؟! و زمانی که لطافت و مهر از میان دو بردار جای خودش را به قهر و کین و نفرین بدهد، آیا اگر از سر طبیعت وحشی و غریزه دفاع و مقابله به مثل انسانی، جنایتی رخ بدهد، فردی که خشونت کلامی و رفتاری را ابزار پیروزی یا رهایی خود قرار داده، به همان اندازه محکوم و مستحق مجازات نیست؟

من نیز به عنوان یک مادر، همیشه در میان دعوای پسرانم، حتی بعد از روی دادن واقعه ای خطرناک، نه تنها یک فرد را بلکه هردوی طرف مخاصمه را مقصر می دانم و مجازات می کنم. هیچ قانونی نحوه مجازات فرزندان و حل و فصل دعواها را به شیوه ی مادرانه ننوشته است. هیچ آموزشگاهی به یک مادر یاد نمی دهد چگونه درگیری و دعوای مابین فرزندانش را حل و فصل کند: اما با کمال تعجب، می بینیم که مادران، بر اساس فطرت مادری و طبیعت غریزی و کاملشان، درباره فرزندانشان، همیشه بهترین قاضیان جهانند. و قسمت اعظمی از دعواهای مابین فرزندان، در حالیکه در صورت دخالت پدر ممکن است به اعمال زور بدل شود، ولی  با دخالت ظریف یک مادر، به راحتی حل و فصل می شود. پس مادران، قاضیان فطری اند. بر مبنای همین قضاوت مادران، معمولا  زمانی که جنایتی رخ می دهد، هر دو سوی قضیه به همان اندازه در اتفاق جنایت مقصرند و به دلیل همین باور فطری است که معمولا زنان، حتی زمانی که خود مورد جنایت و خشونتی قرار می گیرند، سهم گناه و جرم خود را راحت تر می پذیرند و اغلب با شناخت تقصیرهای خود، مدارا ی لحظه ای و نفی تدریجی خشونت را توسط ابزار گفتگو و تبادل احساس، نتیجه بخش تر می دانند. درین بین، متاسفانه روح قانون و فلسفه هرگز شناخت کاملی از نحوه عملکرد سیستماتیک احساس و تفکر در وجود زنان نداشته است. لذا در بسیاری از موارد بسیاری از رفتارهای انسانی و صحیح و عاقلانه ی یک زن در تغییر تدریجی خشونت به سمت محبت و صلح، به ضعف او و عدم امکان تقابل  او با خشونت  نسبت داده شده است.

به هرحال ما باید این باور فطری را بپذیریم که برای از بین بردن جنایت در سطح جامعه و جلوگیری از شکل گیری جنایت در بین افراد، نیاز به درک کامل احساسات و جهت دهی،و حمایت صحیح  از آنها داریم نه پس زدن و تقبیح آنها و تبدیل آنها به عقده های روانی یا گره. وگرنه جایی که یک گره ی احساسی بزرگ، ایجاد بشود، به غرور و منزلت انسانی فردی خدشه ای وارد بشود، حقوق فردی انسانی پایمال شود و  یا به احساسات عاشقانه او بهایی داده نشود، همه ی  این گره های عاطفی فردی یا جمعی، چه بخواهیم چه نخواهیم، چه انکار و ردش کنیم چه بپذیریم؛ منجر به تولید خشونت و احتمالاجنایت  نسبت به فرد متقابل و یا افراد بی گناه دیگر می شود. چرا که انتقام در قالب خشونت و جنایت؛ جایی که امکان برقراری عدالت و حفظ عزت و حرمت انسانی نباشد، تنها مرهم دلهای سوخته و غرورهای شکسته است.

در مبانی احساسی وقوع جنایت و نفرت، به نحوه شکل گیری نفرت در افراد می بایست توجه ویژه داشت. گفته شده است که از لحاظ تقابل عشق و نفرت   از دیدگاه بعضی از روانشناسان، نفرت، همان عشقیست که سرکوب شده است. نفرت، حس متفاوتی از عشق نیست بلکه خود عشق است زمانی که سرکوب می شود. لذا در جامعه ای که عشق را تابو و ابراز و پیروی از آن را زشت  می شمارد و مرتکبینش را به سختی مجازات می کند، جنایات زیادی در باب نفرت و عشق، یا به قصد از بین بردن سدهای رودر روی آن و یا در اثر سرکوب آن توسط معشوق یا جامعه، و برانگیختن حس انتقام، روی می دهد. در چنین اتفاقاتی آیا این تنها فرد جنایتکارست که به دلیل جریحه دار شدن احساس انسانی اش، و بر افروخته شدن حس تقابل غریزی اش مستحق حکم و مجازات است؟ یا فرد قربانی هم به دلیل بر عهده داشتن نقش مولد جنایت، و برانگیختن چنین حس خشونتی در طرف مقابل، مستحق حکم و مجازاتست؟!آیا تحریک بیهوده و سپس پایمال کردن غرور و بازی با احساسات دیگران و ذبح عواطف انسانی آنها بدتر از کشتن فیزیکی و رواداشتن خشونت فیزیکی نسبت به آنان نیست؟!

البته بحث درباره مقوله های روانی افراد بیمار و جانی بالفطره که از جنایت، بدون هیچ انگیزه و پیش زمینه ای لذت می برند و یا دیگر بیماریها ی روانی و ناهنجاری های روحی، مد نظر این مقاله نیست ولی به راستی چند درصد جنایتها و خشونتهای یک جامعه توسط افراد بیمار و جانی صورت می گیرد؟! و آیا مقصر اصلی تبدیل یک انسان آزاد و سالم به یک فرد جانی، قوانین سست جامعه و یا وفور ناهنجاری های عاطفی در سطح میان فردی و خود جامعه نیست؟! در جایی خواندم که حتی دلیل تبدیل شدن شخصیت هیتلر به چنان فردی که خون تمام یهودیان را مباح می داننست، ایجاد گره های عاطفی عمیق در روح او توسط افراد معمولی و ساده به ظاهر معصوم اجتماع بوده است: استادی که عشق و علاقه او را نسبت به نقاشی نادیده گرفته است...نانوایی که حاصل زحمت او را در ازای قرصی نان نپذیرفته است و بسیاری از شکستهای عاطفی دیگر از طرف آدمهایی که به نظر، آرام و معصوم می آیند، که به مرور وجودش را مملو از حس نفرت نسبت به افراد جامعه به ویژه یهودیان کرده است. اگر با خودمان صادق باشیم، رگه هایی از وجود چنین نفرتی را در وجود خود نیز احساس می کنیم.  به عنوان مثال، به عنوان واحدی از جامعه، برای من نیز همیشه چنین تعبیر و توجیحی در بیان شکل گیری شخصیت هیتلر  در پرده ای از ابهام و ناباوری بود  تا اینکه بر حسب تصادف، بین من با دوستی که بی نهایت به او علاقه مند بودم، شکافی عاطفی رخ داد. در حال حاضر دو سه سالی از آن رخداد می گذرد در عین حال من هنوز هم نه تنها نسبت به او، بلکه نسبت به نام شهرش، نسبت به همشهریانش و افراد هم نام و قبیله و طایفه اش احساس نفرت می کنم...در حالیکه هنوز بی نهایت مشتاق بازگشت عاطفی آن دوست و پیوند مجدد با اوهستم و فقط با محبت دوباره اوست که این احساس ناخواسته  و پنهان نفرت نسبت به گروهی از مردم در وجود من می تواند تبدیل به محبت شود.

به عبارت دیگر، درباره فردیت خودم به عنوان نمونه بارزی از یک اجتماع، می توانم بگویم تنها ایجاد مودت و محبت دوباره  آن دوست است که می تواند ریشه های نفرت مولد خشونت را در وجودم بخشکاند...و اگر نه، هیچ نمی دانم با شکل گیری چنین عقده های نفرتی بین ما، و کهنه شدن این غده های سرطانی   که گذشت زمان منجر به بزرگ و بزرگتر شدنشان به مرور ایام می گردد، چند هیتلر و جنایتکار دیگر در سطح جامعه شکل می گیرند!

در هرحال این اتفاقیست که دارد برای جامعه انسانی ما رخ می دهد: شکل گیری تدریجی هیتلرها و نابودی جهان و کشتار و شکنجه انسانها در سطح وسیع توسط آنها، که شاید یکی از آنها هم در اثر بدبیاری  احساسی، خود ما باشیم.

بر اساس این تحلیل،  عامل مهمی که در عصر حاضر بشر را به سمت خشونت و جنایت سوق می دهد، فقر محبت است و برای نقض این روند وحشی طبیعی و جلوگیری از شکل گیری جانیان و تروریستها ، شاید تنها راه ممکن، بذل بی مدعا و همه جانبه ی محبت است. نوازش آدمها از طریق گفتار و عمل و تشویق آنها به عشق ورزی و محبت به جای تلقین تابو و گناه. تغییر موضع خصومتها و نفرتها به عشق قبلی و دلجویی از افراد آسیب دیده عاطفی با محبت دوباره و ترویج اخلاق در سطح جامعه در سمت و سوی جلوگیری از سواستفاده های جنسیتی و نفی  استفاده از کلام عاطفی برای ارضای مقاصد جنسی و حذف امکانات قانونی و اجتماعی ترویج کننده روابط موقت و رهاشدگی عاطفی زنان و حتی مردان .. زیرا تنها محبت واقعیست است که می تواند جلوی ایجاد نفرت و وقوع جنایت را بگیرد؛ محبتی انسانی و فراجنسیتی در حالیکه  محبت تصنعی  و موقتی که تنها به نیت نیل به مقصود تمتع جنسی صورت بگیرد، بدلیل رهاشدگی عاطفی یک سویه زن یا مرد در مراحل بعدی، خود  مولد ایجاد  نفرت ،خشونت و جنایت  است. وگرنه هیچ تضمینی نیست که حتی سالمترین فرد زمانی که  خود را مورد سواستفاده عاطفی و یا بی تفاوتی عاطفی فرض کند، در وجودش شکل گیری عقده نفرت و شکل گیری خشونت و جنایت را درک نکند.

متفاوت با موضوعات بالا،در بسیاری از موارد،  اگر این خشونت در جوامعی نسبت به گروه یا اقلیتی اتفاق می افتد،احتمالا به خاطر سطح نابرابری و برتری طلبی عده ای نسبت به عده ی دیگر و آسیب پذیرتر بودن احساسات متعصبانه آنها نسبت به خود، نظیر غرور  و منزلت اجتماعی است. در هر جمعیتی معمولا اکثریت نسبت به اقلیت، احساس برتری و تفوق دارد. اقلیتی که این احساس برتری جویی اکثریت را نپذیرد، یا با آن کنار نیاید، معمولا مورد خشونت واقع می شود یا برای حفظ ایستایی خود، مجبور است به ابزار خشونت متوسل شود. شاید همیشه حق با اکثریت نباشد ولی همیشه رای با اکثریت است. پس تنها راه جلوگیری از شکل گیری چنین خشونتی، قدرت تام و همه جانبه قانون، در حمایت  از همه افراد جامعه و برابری اقلیت و اکثریت، در برابر قانونست. قدر مسلم است که نابرابری قانونی و بی تفاوتی آن در برابر حقوق اقلیتها و تدافع یک جانبه از حقوق اکثریت،مردان، سفید پوستان، مسیحیان، مسلمانان و یا هر نوع تفکیکی که در میزان برخورداری از حقوق فردی و اجتماعی تفاوت ایجاد می کند، خود مولد خشونت و جنایت است. در چنین جامعه ای که قانونی نابرابر و یک جانبه مابین زنان و مردان، سپیدان و سیاهان، مسیحیان و مسلمانان قائل است، هر جنایتی که اتفاق بیفتد، مجرم اصلی و مرتکب اصلی آن،  قانون یا قانون گذار است. چرا که وقتی فرد قانون را در حمایت از حقوق خود ضعیف ببیند، برای احیای حقوق انسانی اش به صورت فطری، حتی اگر در نهایت ضعف باشد،  قد علم می کند و زمانی که طبیعت وحشی بشر برای احیای حق و یا تقابل احساسی فرد قد علم کند، هیچ چیز جلودار و سد راه  او برای احیای حق از دست رفته حتی به قیمت وقوع خشونت و جنایت نیست. 

 

 

راشین گوهرشاهی

/ 1 نظر / 4 بازدید
پیام

زیرا تنها محبت واقعیست است که می تواند جلوی ایجاد نفرت و وقوع جنایت را بگیرد؛