گفتگو با ساعتها

هر دو ساعت اتاق من امروز، بر روی ساعت 9 ایستاده بود. ساعت شماته دار طلایی، کوکش تمام شده  بود و آن یکی ساعت عقربه هایش گیر کرده بودروی 9. ساعت 9 دیروز را خواب بودم ومی شود گفت در هیچ کجایی نبودم و هیچ اتفاقی نیفتاد .  ساعت 9 دیشب را در اتوبان مابین تهران و قم پرسه می زدم و حتما نگاهم به دو ستاره ی بالای سرم بود یا به چراغهای منظم میانه ی اتوبان یکی پس از دیگری و یا به دو یال تپه ماهورهای اطراف کویر. به ساعت 9 امروز هم فقط بیست دقیقه ای مانده و من گمان نکنم این ساعت 9 ، همان ساعت نهی باشد که دوساعتم در یک زمان قصد نشان دادنش را داشته اند. گمان می کنم این ایستادن ساعتها در یک زمان خاص، چیزی مربوط به گذشته ی روز گذشته ام باشد.. اما می دانم...دیگر یاد گرفته ام که همچون انسان اساطیر، همچون انسان بدوی، به لفظ خاموش دقایق و اشیا و طبیعت احترام بگذارم.. که طبیعت را لبخوانی کنم و هر ساعت و هر روز و هر دقیقه و هر حادثه ای را، اگر پیشاپیش می خواهد نشانم بدهد، از روی نشانه هایش ردیابی بکنم. ساعتهای من! ساعتهای گویا! که یکی از بازیهای همیشگیشان با من اینست که در ساعات و لحظات و دقایق خاصی خواب می مانند و من زمانی متوجه خواب رفتگیشان می شوم که دقیقا همان ساعت و همان دقیقه از روز آینده است. ساعتهایی که با هم آوایی عقربه هایشان با زمان اکنون من، با من حرف می زنند...

ساعت: سیزده دقیقه مانده به 9. باید بروم و برای پرنده های پشت پنجره  چینه بریزم و می دانم...امروز هم هیچ اتفاق ویژه ای رخ نخواهد داد و نداده است: جز تداوم زیستن من در پشت پنجره های نیمه باز به سوی طبیعت مسحور کننده  آن بیرون.

ر.گ

/ 2 نظر / 3 بازدید
البرز

چه جالب!!!شاید می خوان یه چیزی بگن[متفکر]

محمدصادق زاده

سلام ووقت بخیر.خوشحال شدم تمامی مطالبتون جالب وزیباست [گل]