سین و ملودی

انگار همه چی به سین بستگی داشت...ایمانم..احساسم..حس خوب شاعرانگیم...دعاهای تکراری و خوبم...خیرخواهیم برای تمام جهان...

چقدر دلم می خواد به همه چی بخندم...چقد دلم می خواد به همه چی کافر بشم...چقدر دلم می خواد همه چیو پاره کنم بندازم دور...

از وقتی فهمیدم سین فقط یه دروغ مزخرفه، یه داس ذهنی بوده که خوشه های عشقمو درو می کرده و می ریخته تو سیلوی خیال و بعد، با یه شعله ی سیگار آتیش می زده، یا بذار واقع بینانه تر بگم؛ یه گاو به تمام معنا بوده که فقط کارش شخم زدن و داس زدن، توی مزرعه دل آدم بوده، دیدم نسبت به زندگی عوض شده! حالا این زندگی با تمام چسان فسانش در نظرم فقط یه دلقک بازی مضحکه که یه گله آدم از سر ناچاری توش شریک شدن که کلا به سیستم کاءنات گند بزنن و گه بزنن و برن! دیگه هیچیه این دنیا برام خدایی و الهی و قشنگ نیست...ایمانی که به یه سین بند و معطل بود فوت شد و رفت...حالا فقط خربزه مونده نخورده که پای لرز خودش نشسته....

اصن وقتی عشقی نباشه، ایمان به چی درد می خوره؟!ها؟! از دنیای واقعیت خوشم نمی آد! دنیای خیالی من باسین خیلی قشنگ بود...یه خونه داشتیم کنار یه ساحل آفتابی...با ملودی که همش تو ماسه ها بازی می کرد...

سین رو که توی دنیای خیالم کشتم، ملودی رو هم.رها کردم که آب ساحل ٱرووووم با خودش ببره...طفلک با اون پیراهن قشنگ زرشکیش، نشسته بود و توی مشتاش پر ماسه و از چشم و بینیش اشک و آب سرازیر بود و با گریه صدام می کرد ماممما....مامممایی...محلش نذاشتم تا آب سرش داد روی ماسه ها و افتاد و گریه ش بلندتر شد و بعد، یه آن نفسش بند شد...نه...نتونستم رهاش کنم و دویدم بغل انداختم و از چنگ آب گرفتمش...بعد نشستم، بهش یه بازی قشنگ یاد دادم; اونم اینکه تکه های بزرگ سنگ رو برداره و به سمت تن سلاخی شده سین، رمی جمرات کنه...که سینو سنگسار کنه...که همراه من، مشعل برداره و هیزم.بیاره و تکه پاره های بدن سینو روی،هم تل انبار کنه و  بسوزونه...من اشکم در میومد...اون تازه یاد گرفته بود؛ نگاه می کرد به تکه پاره های سوخته پیراهن سین و می گفت: بابببا..بابایی...

حالم یه جوریه...حالم یه جوری درهم و برهمه....توی دنیای خیالم دیگه هیچی نیس مگه یه دخترکوچولوی آواره و یتیم توی یه خونه ی سوخته ی درب و داغون که همه جاشوگند گرفته  و تو دنیای واقعیت: که مطلقا هیچچی نیست...هیچچی...همه جا سکوت زوزه وار زمانه که گرگه. به کی بگم.ها؟! هیچ نمی خوام این زنده بودن لجنو تو دنیای خیالم  یه مرشد بود که وقتی دلش بدجور از جور زمانه می رنجید می گفت؛ ای مرگ بیا که نفست حقه.

 

پ.ن: همیشه فکر می کردم این منم که به خدا ایمان دارم...که به هستی و دنیا و کاءنات خوشبینم...که به خدانزدیکم...که نماز می خونم...اما حالا فهمیدم که این فقط عشق بوده که اینکارارو می کرده! من هیچ بودم! من ایمانی ندارم! 

 

ویرایش نشده

/ 2 نظر / 8 بازدید
فرشته

عشــــقتـــــــ شوخــــی زیباییـــــــــ بود که با قلــــــب من کردی زیبــا بـــــود …امّا…شوخیـ بــــود

رضا

بعضی‌ها انواع گیاهان را خوب می شناسند، برخی انواع ماهی ها را؛ من، انواع جدایی ها را! بعضی‌ها نام ستارگان را از بر می دانند، من، نام حسرت ها را . . . " ناظم حکمت"