که آیا

نمی دانم! شاید تا یک سال دیگر همه چیز تغییر کند! من در سرزمین دیگری باشم و دیگر فیل رفته ام  یاد هندوستانش نکند! شاید فقط یک سال دیگر و فقط همین یک سال دیگر را فرصت داشته باشم برای بوییدن ذرات دوست داشتنی، اما سرد و سخت  این خاک!

اما اینها هیچ چیزی را تغییر نمی دهد! جهان درونی من، فضایی لامتناهی دارد و من در هرکجای دور و نزدیک محدود این دنیای بیرونی، و به هر سو بدوم، با هر انسان دیگری هم که غیر از  سین و م-ر و ملودی، آشنا بشوم، هرچقدر هم که صمیمی و نزدیک باشم و جانم با جانشان یکی باشد،  باز  نمی توانم جز ذرات نامرئی همین انسانهایی که بعضی از قسمتهای  پازل وجودشان را با ذهنیتهای خودم خلق کرده ام، و بین دیوارهای آهنی دلم زندانیشان کرده ام، کسی را با خود به  جایی ببرم، یا حرفی از آنها به میان آورم جز اینکه نام عجیبی به آنها داده باشم مثل همسفر خوب، همسفر بد، روح آزاد، روح خنیاگر و ...

***

غرض از مزاحمت اینکه این روح خنیاگر، امروز زنگ خانه مان را به صدا در آورد. امروز صبح زود.  کاملا از جوانب کار،  پیدا بود که اگرچه جز من در خانه ، همسر و پسرانم هم بودند اما روح خنیاگر، جز مرا در برابر خود نمی دید و من جز او را در برابر خود ندیدم.  روح خنیاگر، شبیه فرشته سپیدی بود با دوبال نامرئی و یک لبخند زیبا بر لبهایش که به محض دیدن عاشقش شده بودم و آنچنان دیوانه وار او را در آغوش گرفتم که دیگر نتوانست پر بگشاید و برود. لابلای بازوانم گیر انداخته بودمش؛ مانند یکی از آن درناها که در فصل های پاییز کودکی ام از فراز آسمان  شهر کوچکمان می گذشتند، و من هر شب با این آرزو به خواب می رفتم که روزی بتوانم یکی ازینها را که گاهی پاسی از شب گذشته، می آمدند و بر پشت بام بادگیر خانه های قدیمی می نشستند و صداهای بلندشان خواب آدم را به روح آسمان پیوند می زد،فشرده بر سینه داشته باشم. یعنی آنقدر محکم بفشرامش بر سینه ام که بنای بال زدن از یادش برود...و طبق باور فطری و کودکانه ام قلبم را محکم بچسبانم به قلبش، تا برای همیشه عاشقم بشود و برایم بماند و دوستم باشد و درنایم بشود. بچه های هم سن و سالم آنها را "کلون قطار" صدا می زدند. این نام را از پیرزنان محلی هم شنیده بودم؛ که وجه تسمیه اش آن بود که اینها پرنده جماعتی بودند در آسمان که به صورت قطاری پشت سر هم در اوج اسمان بال می زدند و مهاجرت می کردند. اما برای من، درنا همیشه درنا بود...چه یک دانه دردانه اش، چه یک ایل و قبیله اش.

حالا بعد سالهای دور کودکی، روح خنیاگری شبیه روح یک درنا را در آغوش خودم می فشردم  و آنقدر تنگ بر سینه ام میچلاندمش که قلب هردویمان به هم پیوست و از حرکت ایستاد و  در ایستایی التهاب خواب و بیداری، ثانیه ها تب مرگ برشان داشت و مابین زهرخند مرگ و سوگواری زندگی، هردویمان در تن هم گم شدیم...در فضای لایتناهی حقیقتی که هیچ شباهتی به واقعیات پیرامونمان نداشت. دنیایی با ته رنگ طلایی و جرم گرفته با انبوه سردرگم و بی سایه ی نور متراکم سفید. دنیایی که جدایی از آن و افتادن در حجوم تلخ اضطرابهای کشنده ی واقعیتها، شباهتش بسان افتادن یک باره آدم به عمق چاه، برایم کوفتگی و سردرگمی به همراه داشت. 

باید دست بردارم از داستان سرایی های بی معنی ام. واقعیت اینست که از همین می ترسم. ازینکه اگر وطنم را برندارم، و مانند یک بوته ی بنفشه که شاعری در ترانه ای  گفته بود، در جیبم نکارم و با خودم به سرزمینهای دور نبرم، چطور می توانم دوباره فرشته ها را ببینم؟! یا در انتظار بازگشت درناهای کودکی ام باشم و اینکه شبیه  خوابهای دوران دانشجویی، آن عقاب طلایی؟! که  روزی پنجره ی خوابگاه را بشکافد و به درون بیاید و تنها شکار نگون بختش من باشم که بر سر منقارش می پرم؟! من اگر ازینجا بروم، دلم برای رویاهایم تنگ می شود. می ترسم همه چیز تغییر کند...و نقاشی هایم بی من در انباری نمور بپوسند و یا موشها آنها را بخورند!  یا نه! شاید بهتر باشد آنها را هم با خودم به هرجا ببرم! ببخشم به گالری های آن ینگه ی دنیا که آروغ شیرخواره های مان برایشان آواز ابوعطاست!

 چه غم انگیزست اینکه آدم ریشه های خودش را گم کند، و نداند که آیا باید برود، یا باید بماند و بپوسد...که آیا... قرارداد رفتنش را ببندد و تا دیر نشده به دنبالش بدود و  یا در انزوا بنشیند و آنقدر بیکاره و بیهوده بنشیند و فلسفه های تلخ ببافد واز جایش جم نخورد تا موریانه ها عصای سلیمانش را بجوند و از برج سربلند تنهایی اش سرنگونش کنند؟!

ویرایش نشده

/ 0 نظر / 10 بازدید