نامه ای برای سین

 

دیگر تو را باید از رویاهایم بیرون بگذارم سین عزیز. حالا می توانی آرام بمانی،  برو بی دغدغه ی من، زندگی ات را بکن. دیگر می توانی از خلوت داستانهای ذهنی من، بیرون بخزی و مطمءن باشی که تو آنی نبودی که گمان می کرده ام . من تو را در ذهنم زاده بودم، از پستانهای خیالم به تو شیر نوشانده بودم، دست در دست خیالت گرفته و بزرگت کرده بودم، سایه ای شده بودی همیشه همراه من، آنقدر که دیگر فرقی میان خیال و واقعیت، نمی شناختم. حالا خیال تو اژدها شده در ذهنم. اژدهایی که دیر زمانیست از زمستان خوابی اش گذشته و چنگ انداخته بر سینه ام و دارد قلبم را با ناخنهای چرکش، پاره می کند...باید تو را از درون خودم بیرون بیندازم عشق من...باید تو را در مستراح خاطرت متعفن، قی کنم  و وجود زنانه ام را از فشار دار بازوان آهنی ات برهانم. چقدر دیر تو را شناختم! چقدر دیر خودت را در برهنگی کلمات سیاه  نشان دادی! دیر دانستم که  سین قصه های ذهنی من، تو نبودی. می توانم به جرات بگویم که هیچ انسان دیگری هم نبود. سین قصه های خیالی من، و همدم همیشگی رویاهای شبانه ام ، هیچ شباهتی با وجود عاری از احساس و خشن و خائن تو  نداشت. او، اهل مهربانی و عشق بود و شادمانی و عطوفت...انسان عاشق مسلکی که فرق عین و غین را می دانست برخلاف تو، فرق شوخی و جدی را می دانست برخلاف تو، تمام لحظات تنهایی اش را با رویاهای من شریک بود، برخلاف تو، قصه های لحظه ای ام را، صدا زدنهای مداومم را، نقانق های فصلی ام را دوست داشت بر خلاف تو. مثل دریا ژرف بود و مثل کوه، ستبر...دریای احساس بود و کوه استوار عقل برخلاف تو، و زمزمه های مدام من، خسته اش نمی کرد. من او را،در تمام رویاهای خودم راه داده بودم. بر تنش، کالبد خیالی تو را پوشانده بودم ، در حضور او با ملودی خیالم رقصیده بودم و بازوانم پیوسته در بازوان ستبرش قفل بود. مرا ببخش سین عزیز! برای اینکه از کلمات محو تلخت، بسیار دیر فهمیدم و  دانستم تو آنی نبودی و نیستی که گمان می کردم.

سین من، بر خلاف تو مهربانست. رویای سبزیست که هنوز در ذهنم جریان دارد. برایم شعرهای عاشقانه می خواند. برایم داستانهای تازه می گوید. داستانهایی که هرجایی بشود، می نویسم... و بازوانش هنوز، همچون همیشه تکیه گاه منند در زمانهای تنهایی ام..در حالیکه تو سالهاست...بی خبر از من، از رویاهایم گریخته ای. سین من،  هر روز صبح کلاه مخملی شاپوی عهد بوقش را بر سر می گذارد، با قدمهای استوارش در چهارچوب چراغ سبز هر چهار راه،  رو به تمام چراغهای قرمز دنیا که سنبلی از خیال منند،  راه می رود، و مدام، می آید و می آید، تا به عشق سرخ برسد...

مختصات معشوق مرا می دانی؟ دلت می خواهد معشوق مرا بشناسی؟ خوبست بدانی،  تنها مردی که من عاشقش شده ام  ، همان مردیست که بر سر چهار راه راه خیال تمام  مردها و زنهای دنیا سبز می شود، دور از چشم مردهای واقعی،  راه به رویاهای زنان  راه می یابد، و تنها مردیست که بر خلاف اندام خاکستری تو و آن دیگران، تمام وجودش سبز است. همو که چنانکه گفتم، به ظاهر، در چهارچوب چراغ سبز چهاراه به راه می افتد،  اما در رویاهای هر صبح من و زنهای دیگر،   از چراغ سبز سر چهارراهها بیرون می خزد،  وگاهی  با هم به سرزمین رویاها می رویم...جایی که هیچ جایی برای خشونتهای بیجای تو، مردی گری های نامردی تو، انکارهای دروغ آمیز تو، پرخاشگریهای رذیلانه  و حقارت بی احساسی ات نیست...!

روزی فرا می رسد که بفهمی به چه قیمت ، عشق سرخ پوش چراغ ایستاده بر سر تمام چهارراههای فصولت را، بیهوده و بالهوسانه از دست داده ای. روزی که تمام چراغهای سبز دنیا  ، برای تو سرخ می شوند، و دیگر هبچ ایستاده ای در هیچ چراغ سرخی به تو اجازه عبور و مرور در جاده های عشق و عطوفت  را نمی دهد!

تا بفهمی مردهای چراغهای سبز، چقدر با مردهای واقعی متفاوتند! آنها راه می روند...راه می روند...صبورانه راه می روند...و فقط راه می روند تا به صلح برسند.

خداحافظ سین عزیز! کفشهای مسخره ات را بپوش وبا آن ردای چرکین انکارهای دروغینت، برای همیشه از ذهنم، روحم، کالبد خیالم، بیرون برو! ملودی مال من! کودک خیالمان را می گویم! ملودی مال منست! تنهای تنهای تنها برو... که  به زودی تمام چراغهای سرخ دنیا، راه خوش زیستن را به روی تو می بندند، همه تکرار هجوی از یک زن و در یک زن می شوند، و  کام تو را تلخ می کنند.

 

می خواهم بدون  تو

راه زندگی خودم را بروم

صدای خالی قلبم را بشنوم

تو مزاحمی ای عشق!

چرا نمی گذاری؟!

 

 

ویرایش نشده

/ 1 نظر / 6 بازدید

[بازنده][دلشکسته][شرمنده]