تحلیل درد

سرم درد می کند! درست مانند اینکه نفرین یکی پاگیرم کرده باشد، سرم درد می کند...دلیل این سردردهای تازه را نمی فهمم...منی که اهل قرص و دارو نبودم و هردردی را با یک ظرافت خانگی درمان می کردم، حالا خودم دست به دامن دارو برده ام پس از اینهمه سال...

 می دانم مثل همیشه، نوشتن حالم را بهتر می کند. وقتی که چیزی می نویسم دردهایم از یادم می روند و چون دست از نوشتن می کشم دوباره خرمن دردها خراب می شوند روی سرم.

تا دلیل دردم را ندانم، توان درمانش را ندارم...فقط می دانم که بی هیچ دلیلی سرم درد می کند؛ آنقدر درد می کند که دلم می خواهد سرم را بکوبانم به سنگ...یا مانند یک سیب رسیده با ناخنهایم از وسط به دو نیمش کنم... طور دیگری نمی توانم توضیح بدهم جز اینکه  گمان می کنم دردهای جسمانی نمی توانند چیزی جز یک خیالبافی مضحک باشند...نمی توانم ماهیت اینگونه دردها را درک کنم. اینکه برای چه بوجود می آیند و چرا ادامه پیدا میکنند؟ انگار عادتم شده است اینکه هر از چندگاهی درد غریبی بگیرم، پزشک، تخمین هراس آوری بزند، من حرف پزشک را باور نکنم ، و بعد از مدتی بی خیالی همه چیز به حال اول خودش برگردد و از  آن بیماری وحشتناک باور نکردنی دیگر اثری در جانم نماند. حالا حتما اگر این بار نزد پزشکی بروم، عکس می گیرد و می گوید احتمال تومور مغزی. پزشکها همیشه بدترین تخمینها را می زنند، و من مثل همیشه در جواب عکسها و آزمایشها باید پوزخندی بزنم و بگویم نه آقا حتما اشتباهی شده است...و حتما مثل همیشه اشتباه هم شده باشد! مثل آن سالی که یکی گفت بیماری خونی حاد گرفته ام! بعد از آن، یا قبل ترش دیگری به داشتن آرتریت مزمن متهمم کرد...و سالها قبل تر از به دنیا آمدن بچه هایم، یکی به نازایی و همینطور ادامه داشت تا به یکباره تصمیم گرفتم گوش به حرف این دکترهای بی احساس ندهم. سلامت محض باشم با تغذیه درست و دیگر دکتر نروم و نرفتم. دکتر نرفتن همان و از تمام دردها خلاص شدن همان! وضع همه چیز روبراه شد حتی عکسها و آزمایشهایم. در عکسها و آزمایشهای بعدی خبری از بیماری نبود. خودم هم خوب می دانستم که دکترها اشتباه می کنند. حالا هم همینطور است. درد و بیماری جسمی فقط در نظرم یک تخیل مضحک است. فریب ذهن است برای خلاصی  از روزمرگی ها...فریب ذهن است برای توجه بیشتر به خود...برای نادیده نگرفتن جسم و توجه بیشتر به آن. عاشق جسمت که بشوی و با ناز و نوازش تیمارش بکنی همه چیز درست می شود. انگار نه انگار که بیماری یا مرضی وجود دارد یا جسمت از سر ناشی گری خبطی کرده  باشد و خواسته  باشد تمارض کند؛ باید بی خیال غلطهایش بشوی و عشقت را در سرتاسر وجودت رو به سمت ذره ذره سلولهایت جاری بکنی و مانند یک کودک با بدنت مهربانانه سخن بگویی. دردت بهتر می شود. شاید که بیماریت هم درمان شود. در مورد بعضی از آدمها اینطور است. اما برای همه قطعیت ندارد. باور باید در وجود آدم ریشه دوانده باشد. باید باور فرمانروای ذهن و جانت باشد. تلقین ناباورانه هیچ چیزی را بهتر نمی کند. با اینهمه کاری که من می کنم می دانم درست نیست. درستش اینست که پزشک دلسوزی ناظر احوالت باشد. داروهایش را به تو بخوراند و تو همزمان بر روی ذهنت کارکارستان بکنی. اما کار من ازین حرفها گذشته است؛ از پزشکها هیچ خاطره خوشی در ذهنم نیست. حتی یک پزشک نبوده که احساس کنم دلسوزم باشد و بتوانم باکمال میل برای بار دوم به سراغش بروم. پزشکان بی احساس را دوست ندارم.

همیشه راه ساده تری برای درمان هر دردی هست. دوستی می گفت ازین به بعد، هر وقت دچار سردرد می شوم، باید سعی کنم عطسه کنم. کمی فلفل قرمز را بوکنم تا عطسه ام بگیرد. خوبست گمانم به امتحانش بیارزد. می روم امتحانش بکنم.

دردها اجازه وجود ندارند. آنها در فلسفه خلقت تعریفی جز کمی و کاستی ندارند. آنها وجود واقعی ندارند. گمان نمی کنم که فلسفه خلقت انسان درد کشیدن و تسلیم درد شدن باشد. وقتی که دردی اتفاق می افتد یعنی که چیزی در جایی؛ در جای مطلوب خودش قرار ندارد و جاذبه ی مابین آن پدیده با جایی که باید باشد، مانند جاذبه ی زمین است که سیبی را با تمام نیرو به سمت خود می کشد. درد، نشانه ی نیاز به سقوط یک سیب است بر روی زمین. درد، جاذبه ی زمینست برای در بر گرفتن یک سیب . شتاب عبور یک چیز برای پر کردن جای دیگر و یا رفتن به سوی مکان مطلوبش. درد، فضای نبودنست. چیزی از جنس خلاءیست که شتاب عبور یک سیب آزرده اش می کند. سیب که بر روی زمین بغلطد، درد آرام می شود. درد نشانه ی تحولست. تحولی که می تواند به سمت حال بهتر یا حال بدتر باشد. پس به راهم باید ادامه دهم علی رغم درد. دردهایم را نباید باور بکنم؛ دردهایم را باور ندارم. یا باید ساکت شوند، یا بی خیالشان می شوم. راه سومی وجود ندارد. عشق و سلامتی و شور و نشاط، ارزشمندترین دارایی های وجودم هستند؛ آنها را به هیچ قیمتی نمی بخشم  و به هیچ دردی تسلیم نمی کنم.

 من راه خودم را می روم، بگذار دردهایم هم به راه خود بروند. 

 

ویرایش نشده

/ 0 نظر / 4 بازدید