مادرم و من

از طرفی بیمارم و شدیدا سرما خورده و با این شرایط جسمی می دانم که نباید بر سر بالین  بیمار دیگری بروم که ریه هایش آب آورده و علی رغم کپسول اکسیژن به سختی نفس می کشد...از طرفی دلم سخت نگران مادرمست و این نگرانی حال و روز خودم را به سیاهی کشانده. سعی می کنم که علی رغم مریضی در خانه نمانم و با ماسکی بر صورت به محل کارم بیایم تا فکر و خیالات وحشتناک بیماری مادرم زندگی ام را بیش ازین به تلخی نکشاند...از یک طرف تمام وجود خودم و مادرم را به خدا سپرده ام...و از طرف دیگر نمی دانم تکلیفم در این اوقات و روزگار سختی که بر مادرم می گذرد چیست... سعی می کنم روحیه ام را در خانه حفظ کنم تا فضای شاد زندگی بچه هایم با دردهای من آلوده به تیرگی نشود...اما این دردها امان از رمقم بریده و کما بیش تا ...یم کرده!

در عین حال، در اثنای هر صبح و  غروب دوباره مثل همیشه بالهای زرین دعایم را  رو به خدا باز می کنم و  می گویم: 

خدایا...ای مونس جان و رفیق عزیز من...وجود مادرم و وجود من، هر دو پیشکش درگاه مقدس توست...قربانی آتش مهر تو که دیر یا زودست به خاکستر نشیند و از صفحه ی روزگار محو شود...میان  درد و ناامیدی رهایمان نکن.

آمین.

/ 0 نظر / 2 بازدید