مازورا...

گاهی از خودم می پرسم؛ واقعا از آدمایی که تمام زندگیشون رو توی اضطراب و ناامیدی و ترس میگذرونن، چه انتظاری داری؟ 

گاهی از خودم می پرسم؛ واقعا کجا می تونم برم؟ دور ازینهمه اضطراب  و ناامیدی و ترس و بدخواهی؟ 

اونوقت جوابم اینه که ؛ 

فقط توی لاک قشنگ خودم!...

 

*

اینطوری بود؛ که جهان دلم کشف شد.

اول فقط یه سیاهچاله ی عمیق بود که توش جز حس تنهایی و وحشت، هیچی پیدا نمی شد. مثل یک چاه عمیق. وقتی که میفتادم توش، هی جیغ می زدم...دست و پا می زدم تا خودمو از توش بکشم بیرون. اما زمان برد و سیاهچاله  تونست منو به درون خودش بکشه. کشید به قعر خودش. اونن انتها شبیه یه بهشت بود. یه بهشت پاک و  روشن از نور. تونستم آدمای قشنگی رو -فقط- برای خودم  توش بسازم، و قاره های بزرگی رو برای سیر و سیاحت.

اینطوری بود که خودم ، کریستوف کلمب دلم شدم و  نقش ساحل جدیدی رو تو دریای دلم کشیدم. اینطوری بود که دنیای شماها واسم بی رنگ و بدرنگ شد...من تونستم با یه اتم تویه برگ انجیر قوم و خویش بشم...یا وقتی برگ یه ریحونو میذارم گوشه لبم و یه کوچولو می جومش،صورتم از شعف داغ بشه. اینطوری بود که تونستم با اشعه آفتاب عشقبازی کنم، به رنگین کمان زیبای روی بال مگسها احترام بذارم، یا وقتی یه ساحره می خواد حال دلمو با بد اخلاقیا و نیش و کنایه های زشتش بهم بزنه، جادوی کثیفشو فقط با یه نگاه قشنگ و یه حرف ساده، به خودش برگردونم؛ یا سپری از آیینه بپوشم که هر موج خوب و بدی رو به منبع موج برمی گردونه. من تونستم قله ی آرامشو فتح کنم، یا وقتی بقیه دارن سر یه رقابت پوچ، سر یه مشت دروغ و یک کلاغ چل کلاغ، خودشونو تیکه پاره می کنن، به ریششون بخندم. من تونستم گوشه ی ردامو از نجاست متعفن حرف  دیگران بیرون بکشم، تا بتونم تمام زندگیمو صرف دیدن نور و کلمه و تصویر و سکوت و عشق کنم...

من تونستم با صبر و سکوتم گوشه ی یه پیله ؛ شبیه یه پروانه بشم؛ قبل اینکه بمیرم. حالا دیگه هیچکی نمیتونه بالهامو ازم بگیره...من از دنیای متعفن شماها، ازدغدغه هاتون واسه ی زدن و کوبوندن و زخم زدن به هم، از زوزه هایی که گرگا، سر پاره کردن جسد همدیگه میکشن، به سمت بالا حرکت می کنم....من تونستم اشک گرگارو دربیارم؛ با تصمیم به اینکه دیگه هیچوقت؛ به هیچ قیمتی؛ حتی وقتی دارن خودمو نشونه می گیرن یا منو متهم می کنن، قاطی بازی مسخره شون نشم! که نه  بخوام گرگ باشم، نه بره.

*

تو ی تنهاییام، از نقش دیوارای پیله یاد گرفتم  که ازین به بعد، باید فقط سه چیز تو دنیا برام ارزش واقعی داشته باشه:

عشق، خانواده، خدا...

و آرامشو فقط توی سه چیز جستجو کنم؛

قناعت، طبیعت،  ذهن رها

 

من واقعا خوشبختم؛ چون هیچ کدوم ازینا رو، توی هیچ شرایطی، هیچکی نمی تونه ازم بگیره..ثروتایی که خیلیا ندارن. دنیایی که - فقط- مال خودمه.

من یاد گرفتم قسمتی از طبیعت باشم؛

قسمتی از یک شمع..قسمتی از موسیقی...قسمتی از یک فکر

فهمیدم وقتی خودمو مثل یک جنین، به بطن طبیعت بسپرم، دیگه هیچی روی زمین نمی تونه بهم آسیبی برسونه؛ حتی یه افریطه...حتی یه دیو. چون طبیعت از همه ی بذرهاش تا وقت مناسب روییدن، حفاظت می کنه. چون خدا همیشه از ذات نور حمایت می کنه؛ اینطوریه که حتی با حمله ی یه خروار تاریکی به یه شعله ی کوچیک،  هیچ شمعی توی دنیا خاموش نمیشه هرچقدرم که تنها باشه؛ مگه اینکه واقعا خودش، یا خدا تصمیم بگیره...با فرستادن باد...یا تموم شدن عمر شمع.

من می دونم که وقتی آیینه باشم، شر و بدی هر کسی فقط به خودش برمی گرده و فهمیدم هر وقت که آدم ساکت بمونه، این خداس که به جای اون حرف میزنه...این خداس که انتقام اونو از آدمای بد میگیره....و با چشمای حیرون خودم دیدم که  خداخییییلی غیرتیه! اونقدر غیرتیه که حتی اگه آدم کسیو که بهش بد کرده یا براش بد خواسته ببخشه، این خداس که نمی بخشه مگر اینکه انتقاممونو از اونایی که بهمون بدی کردن  ، بگیره.

اینطوری بود که من حق همه ی انتقامارو بخشیدم به خدا، بعدش خیره خیره نشستم و نگاه کردم شمشیر خدارو که بی صدا می زنه و میشکافه....تن اونایی رو که بدمون رو خواستن؛ یا در حقمون بدی می کردن. خدا آرامش دل و خواب راحتو ازشون می گیره...و به طرز دیوانه کننده ای دچار اضطرابشون می کنه. اونا هیچوقت وقت نگاه کردن و بوسیدن یه برگ سبز رو ندارن...اونا هیچوقت قدرت کشف خواب درختارو ندارن...اونا حتی برای دیدن و بوسیدن بچه هاشون وقت ندارن...عمر اونا میگذره؛ بدون اینکه لذت و منفعتی براشون  داشته باشه. عمر اونا با دلشوره و درد و تنش میگذره. اونا نمی دونن معنی  نور یه شمع چیه ...اونا وقتی برای روشن کردن یه شمع شبانه یا کاشتن و بوییدن یه شاخه گل ندارن. اونا لذتای ساده و واقعی زندگی رو، به همین سادگی از دست میدن.

می دونی چیه؟ گمون می کنم وقتی آدم خودشو  واقعا به خدای خودش می سپره، خدا خیلی آدمو لوس می کنه. گاهی وقتا فکر می کنم خیلی لوس شدم! چون حتی توی سخت ترین موقعیتها و فجیع ترین شرایط؛

چیزی برای لذت بردنم هست. و دست مهربون خدارو توی دستام می بینم... حتی وقتایی که  از شدت اندوه و خستگی، انکارش می کنم...

 

 

ویرایش نشده.

/ 0 نظر / 8 بازدید