نقاش سین

دیگر شعرم نمی آید. در عوض این روزها هر جا که می روم قلم و کاغذم را همراهم دارم برای طرح کشیدن. دو طرح جدید زده ام که گمانم زیبایند. حالت طرح زدنهایم  هم عوض شده اند. اگر قرار باشد اینجا، داستان زندگی یک نقاش را بنویسم، باید بنویسم این روزها این نقاش آواره دچار یاس فلسفی شده است. درون خودش یک سیاهچاله دیده است و از افتادن در سیاهچاله ای که شاید تمام زندگی اش را ببلعد، می ترسد. من یک فیلسوف نیستم اما  شغلهای زیادی دارم. بیشتر از همه یک مادر هستم. بعدش نوبت همسر بودن می رسد. بعدش هم یک زمین شناس کنجکاوم و بعدش یک شاعر و بک نویسنده  و آخر سر هم آنکه به اکراه جان و به خاطر کسب نان پذیرفته ام  و بیشترین وقت و انرژی روزم را می برد، اینست که گوشه ای در جایی یک شغل اداری هم دارم. قبلا چنین نبود و شغلهای نان بیار دیگری هم داشتم  اما در حال حاضر این شغل تنها شغلیست که نانم را در می آورد و کمکم می کند روی پاهای خودم بایستم. تدریسهای پردرآمدم را و نمایشگاههای پر رونق و اشتغالات دیگرم را مدتهاست که کنار گذاشته ام.  با اینهمه عمر این شغل نیز، با نزدیکی زمان بازنشستگی دوره ی خدمت بیست ساله ام، رو به پایانست. یعنی حداکثر سه چهار سال دیگر پشت این میز می نشینم و کار می کنم. بعد باید بروم پی بختم. بعد زندگی ام عوض می شود. بچه هایم بزرگتر می شوند و من می توانم همه چیز را رها  کنم و بروم گوشه ی دنجی کارگاه کوچکی بزنم و با تمام وجودم با طرحها و نقاشیهایم زندگی کنم. زندگی جمعی من، با یک خانواده، با یک و یا چند همکار و غیره، حدالکثر همین سه چهار سال آتی را عمر دارد. بعد تنهای تنها می شوم و تمام زندگی و دارایی و کس و کارم می شود یک کارگاه نقاشی کوچک و من می توانم در آن کارگاه کوچک، تنها با عشق های خیالی ام سر کنم: با همین معشوقهای دوبعدی ام در چهارچوب بوم ها و کاغذها: با سین روی بومم ...با ملودی توی طرحهایم. با همین شخصیتهای خوب و بدی که در صفحه ی نقاشی هایم خلقشان کرده ام و با آنها زندگی کرده ام.. پس با اطمینانی کامل باید بگویم که  من فقط یک نقاش هستم نه فیلسوف یا کارمند یا  هیچ چیز دیگر.

نه حتی شاعر و داستان نویس که به نظرم، هر یک ازین عنوانها که دیگران به من داده اند، تبدیل دیگری از همان  شیوه نقاشی کردنم است. من هر وقت که دلم بخواهد، با کلماتم نقاشی می کنم و آنوقت دیگران هرچه دلشان خواست، نام نقاشی کلماتم را می گذارند؛ شعر یا داستان یا متن ادبی. اما حقیقت مطلب اینست که اینها فقط نقاشی کلماتند. همین و بس.

فعلا نیاز دارم این سه چهار سال را بیایم و بروم و مثل همیشه با دقت و سختی کار کنم. به حقوق ناچیز بازنشسگی ام برای امرار معاش عمری بعد از این، نیاز دارم. هیچ دلم نمی خواهد به هنرم خیانت کنم و برای امرار معاشم، گوشه ای از آن را بفروشم. فوق فوقش اینست که مانند این دو کتابی که چاپ کرده ام، چند کتاب دیگر هم چاپ کنم یا اگر حال و حوصله اش باشد در مکانهای گردشگری شهرهای متفاوت، نمایشگاه بگذارم یا دوره ی تدریس، آنهم برای دانشجویانی خاص. ولی قرار نیست از نقاشی های نازنینم دل بکنم و آنها را بفروشم. نه! هرگز! به هرحال، زندگی فعلی من، فقط یک زندگی کژدار مریض است. یک زندگی خوابگاهی و دانشجویی، شبیه یک دانشجوی تئاتر که دلش می خواهد نقش همزمان چند شغل متعدد را یکجا ولی به بهترین  نحو بازی کند: مادر...همسر...کارمند...شاعر...نویسنده...نقاش...ولی سه چهار سال دیگر، همه ی این نقشها را به یکباره کنارمی گذارد و همان فقط یک نقاش می شود. من  حالا هم یک نقاش هستم. یک نقاش ساده  که  تنها دلخوری اش اینست که در خانه ی کوچکش جایی برای کشیدن بومهای بزرگ نیست. جایی برای برپا کردن بومهای رنگی و نگاه عاشق کسی که او را تشویق به کشیدن و بودن کند. هیچ ادعایی هم ندارد به غیر ازین که  لااقل از زهر کلام و اندیشه و رفتار آدمها یی که فقط او را برای خدماتش می خواهند، در امان بماند. لااقل در دنیای خیالی خودش در امان باشد و به خاطر داشتن همین حداقل های ساده و خیالی، از یادگارهای عشق و محبت واقعی انسانی، نخواهد به این و آن حساب پس بدهد که  مثلا این سین کیست و ملودی چیست و یا در کجای این عالم زندگی می کنند؟! اصلا آقا به شما چه؟! زبانم لال مگر فضولید؟! فقط بگذارید در حال و هوای خودم باشم...حال آدم را به خاطر هیچ  و پوچ نگیرید! باشد؟! برای گریز از تمام این هیاهوها، لحظه شماری می کنم.

 

ویرایش نشده

 

/ 0 نظر / 3 بازدید